دنیای نامرد(bahar61)

دنیای نامرد(bahar61)

اونایی که بهشون خیانت ونامردی شده بیان تو...
دنیای نامرد(bahar61)

دنیای نامرد(bahar61)

اونایی که بهشون خیانت ونامردی شده بیان تو...

۱ماه گدشت...توهمه زندگیم بودی.

زمان سریع درحال حرکه سخته بخوام حساب کنم امایک ماهه باهات قهرم وصحبت نمیکنم توهم مث من مردی خدابیامرزتمون امانمیدونم باوجدانت چه میکنی!

....

سخته دلی که بقول خودت بدجورمجنون بودواشق تحمل یک ثانیه دوری ازمعشوقش وداشته باشه

سخته این دل وکه توبارهاشکوندیش آروم کرددرونم غوغاست گاهی عشق گاهی خشم ونفرت وگاهی ترس...چطورتونستی اینقدرقشنگ نقش بازی کنی؟

۱ماه گذشت وماهمچنان مغروریم ماهرکدامخودرامبری ودیگری راباعث وبانی مینامیم!

آره منم مقصرم تقصیرمن اعتمتدبیش ازحدمحبت وعشق فراوان وتقصیرتو...!توکه گناهی نداری رفتی سراغ دلت زورکه نیست عشق آره به خداهم جواب بده بگوزورنیست دل شکستم خیانت کردم اشک درآوردم سردبودم آره بودم خب که چی گردنم کلفته...

درسته دل شکستی امامنم روزگاری واسه خودم کسی بودم حتی کنارتو..

من سرراهت اومدم توروازدردازبی کسی ازسرخوردگی شایدهم زبونم لال ازمرگ نجات بدم یادته حالت چطوربوددنبال قرص میگشتی واسه خودکشی یگفتی تپش قلب توخانوادمون ارثیه میگفتی ازشکستی که خوردی ومن گوش میدادم اما اومدم تورونجات بدم خودم گرفتارت شدم

گناه من چی بودتوبگو؟

دوستت دارم ومتنفرم ازت خشم وکینه تووجودمه امااهل انتقام نیستم...  به حساب تک تک ثانیه های عمری که کنارتوسرکردم به اندازه تمام سردی هاوبی مهریهایت به ادازه تمام کمبودهایی که تورابطه وعشق واحساسم گذاشتی ازت متنفرم!نگوخودخواهم من همیشه به نفع توفکرکردم چی ازت جزمحبت خواستماماناتوان بودی تواحساس...

عقده بی عاطفه بودنت منوداغون کرد.هرلحظه که توبفکرخودت وتفریح خودت بودی من فقط چشم براه توتوی اتاقم که برگردی و...خواستم بگم شبت بخیرخواستم باخبربشم ازحال واحوالت دلم تنگ بوده .کمی نگران حالت...اماتوسرخوش!اگردل شکستی وبارهم کنارت بودم اگه تحمل کردم ویلورت بودم چون شق بتوچشام وکورکرده بودچون باخودم میگفتم عاشق مگه جامیزنه؟

هنوزم باورش سخته خیانت کردی




روزگـــــــــــــــار

اینکه نامش

زندگیست ؛

مرا کُشت . . .

حیران مانداه اَم !

آنکه نامش

مرگ است با من چه میکند؟؟

 

 

 

 

 

 

خداحافـــــــــــــــــــــــظ زندگی!!!

نظرات 3 + ارسال نظر
بهار سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 05:28 ب.ظ

الهی!
دیگه واقعا نمی دونم چی بگم ! می دونم هنوزم دوستش داری و خواهی داشت و فراموش نخواهی کرد چون نمیشه فراوش کرد اما باید این موضوع رو قبول کرد و به زندگی کردن ادامه داد.
می دونم الان حتی نمیتونی تصورش رو بکنی ولی بالاخره یه روزی به خودت میای و از خودت میپرسی: خودم و زندگیم چی؟
و امیدوارم اون روز خیلی دیر نباشه و مثه من جوونی و بهترین روزهای عمرت رو از دست نداده باشی

میدونی واقعیت اینه که؛

اون دوستت نداره
اون هر گز بر نمی گرده
اون فقط به خودش فکر میکنه و می تونم بگم مطمئنم اگه بلایی هم سر خودت بیاری براش مهم نیست
اون ارزش و لیاقت تو رو نداره
بجای فکر کردن به اون و خاطراتش، به خودت و آینده ات فکر کن

من اینا رو نوشته بودم و روبروی میزم توی اتاق گذاشته بودم تا دم به دقیقه چشمم بیافته بهش و سر عقل بیام!!!

میدونی گاهی خیلی دلتنگ میشم گاهی متنفرنمیدونی درگیرم باخودم امروزبیشترازهرچیزی منتظربودم حرفای زیبای توروبخونم به فکرم ویتامین رسوندی باحرفهات.ساعت ۱۰ونیم تازه ازسرکاراومدم ونوشتت وخوندم خداییش روحیم عوض شده فقط زمان بایدحلال مشکلات بشه...
یک دستی روسرمن بکش شایدبتونم درایت توروداشته باشم وزودباهاش کناربیام...
بهرحال ببخشیدشوخی میکنم دعاکن بشه کناربیام ترس من ازدوباره دیدنش یازنگ زدنشه اگه بخاطراینکه خطم ولازم دارم نبودخاموش میکردم گوشیم رو...میترسم نمیخوام هوایی بشم

بهار چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 02:13 ق.ظ

وای خدا! این " خداحافظ زندگی" آخر پستت کلی من رو نگران کرده بود...

این چه حرفیه؟! همینکه یه ماه دوام اوردی و تونستی بر وسوسه ها غلبه کنه کلی درایت و قدرت میخواد

آره، زمان! برای منم خیلی طول کشید که به جایی برسم که واقعا برام دیگه مهم نباشه. ولی زمانی که از دست دادم رو دیگه نمیتونم برگردونم

من برای اینکه وسوسه نشم که بهش اس یا زنگ بزنم و از ترس اس یا زنگ زدن اون، با اینکه خطم رو لازم داشتم اما واگذارش کردم و به همه شماره ی جدیدم رو دادم. البته تو شاید اصلا امکانش نیست که خطت رو عوض کنی. می خواستم بگم شماره ش رو پاک کن ولی مطمئنم حفظی شماره ش رو!
یه کاری که من قبل از عوض کردن شماره ام کرده بودم اینه که شماره اش رو مثلا با اسم "خیانت" یا هر چی که تو رو یاد سختی هایی که کشیدی بندازه سیو کنی. برای من که یه خرده فایده داشت

منم همیشه از اینکه ببینمش ترس داشتم ولی وقتی حدود 2 سال بعد که برای گرفتن گواهی سابقه کار رفته بودم شرکت قبلیم دیدمش، متوجه شدم ترسم بیخودی بود! خودمم از اینکه اصلا حالم بد نشد تعجب کرده بودم. درسته که هنوزم یه حسی ته دلم بهش داشتم اما مثه یه دوست قدیمی بود برام.
البته این بعد از دو سال قطع رابطه کامل بود وگرنه اون اولها که هی میومد و میرفت هر دفعه میدیدمش اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم و قلبم میومد توی حلقم!

نگران نباش تو حتما میتونی می دونم این کاری که می گم برات سخته ولی من تلاشم رو می کردم که فکر کنم واقعا اون مُرده و دیگه زنده نیست! به مرده هم نه میشه زنگ زد و نه هیچ تماسی باهاش گرفت. حتی با خودم فکر میکردم اگر هم ببینمش اون یکی شبیه شه، نه خودش!

راستی، یه پیشنهاد دیگه! بهتره تا جایی که میتونی هر چیزی که از اون داری یا تو رو یاد اون میندازه از بین ببری. اینطوری زودتر میتونی کنار بیای و چیزی هم نیست که وقت و بی وقت تو رو یاد اون بندازه

چهره ومدل موهام وهمیشه جوری که اون می پسندیددرست میکردم میدونی یک هفته پیش ظاهرم وعوض کردم حالاجوری بدش میادشدم شایدکارم بچه گانه باشه امالج وحرسم وچطومیتونستم خالی کنم،همین جوری که گفتی به بدیهاش وعادت های بدش همش فک میکنم وسرسام میگیرم فقط یک جورایی اون برام مث یک فرزندبیخیال وبدشده بودکه مجبوربودم بسازم باخوب وبدش آخه من قول داده بودم تاابدتوهرشرایطی تنهاش نذارم اماواقعاکم آوردم بخاطرخودش رفتم نه بخاطردل خودم چون دلم عادت کرده بودبه بیرحم بودنش این اواخر...یک سری مسایل واسم هرگزروشن نشداماهرکی بودجوردیگه بخاطرخیانتش رفتارمیکردم ولی من خودم سوختم تااون نسوزه اینقدروجدان داشتم که یک روزگفت بعضی ازعکسای خاصش وپاک کنم کردم سواستفاده هرگزازش نکردم باتمام وجودچون ناموسم وچون بالاترین کسم ازش مراقبت کردم!مطمینم اگه روزی مطالبم وبخونه تاییدمیکنه که چی بودم واسش وچقدرفداکاری خوبی
کردم...البته فکرنکنی ازخودممنونم نه هرکاری کردم چون فک میکردم ارزشش وداره
حال تودقیقاچون منه واحساست منم مث توحتی توحالت معمولیمون من بعدازچندوقت میخواستم ببینمش شل شده بودم نفس نمیتونستم بکشم قلبم تندتندمیزد
من سعی میکنم فک کنم واسم وجودنداره
نمیخواستم بخاطراون مطلبم نگرانت کنم راجب به خداحافظ زندگی
دوست داشتم اون نگران بشه وحالم وبفهمه اماحالاکه فهمیدم باعث نگرانیت شدم سعی میکنم اینجوری مطلب نذارم...

خاطراتـ آدمـ مثلـ یــہ تیغـ کند میمونــہ،

کــہ رو رگتـ میکشے...

نمیبرهـ !

امـا تـا میتونــہ زخمیتـ میکنــہ...!

بهار دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 03:21 ق.ظ

وایییی این ولعی که آدم برای در آوردن حرص طرف پیدا میکنه بد دردی یه! آدم میدونه هم که بیشتر از همه به خودش صدمه میزنه ولی نمیشه بی خیالش شد
منم از این کارا میکردم میدونستم اصلا دوست نداره موهام رو کوتاه کنم، رفتم موهام رو پسرونه زدم!
اونکه اصلا خبر هم نشد فقط خودم بعدش خیلی پشیمون شدم

مرسی که دیگه از این جور مطالب نمیذاری لطفا قول بده به این جور کارا اصلا فکر هم نکنی

میدونی الان این کارات رو که میبینم انگار دارم تکرار خودم رو تماشا میکنم ... بیشتر از همه از این حرصم میگیره که اون موقع هر کاری که می کردم بدون اینکه حواسم باشه، بازم به اون مربوط میشد و در واقع بخاطر اون بود!!! مثلا همین مو کوتاه کردن برای در اوردن لج "اون" بود!
حالا تو هم مثه منی! هی میخوای کاری بکنی که "اون" نگران بشه یا "اون" از قیافه ای که الان داری خوشش نیاد ... میبینی! هنوزم زندگیت حول محور اون میچرخه
ولی اشکالی نداره! زمان میبره اما کم کم آدم یاد میگیره که کاری بکنه که " خودش" حالش بهتر بشه و زندگی خوشی داشته باشه

آخ دخترخندم گرفت گفتی موهات پسرونه زدی واقعاتوهم مث خودمی اونم ازموی بلندبدش میادوکوتاهه کوتاه منم رفتم کوناهه کوتاه کردم
بقول توهم ناراحت میشیم یکیاین تجربیات تلخ وداشته وهم خوشحال ازداشتن کسی که میفهمه احساساتمون رو
من خیلی آرومم وسعی میکنم مطلبی ننویسم که نشون بده حرفهایی که توبهم زدی بی نتیجه بوده
ممنونم ازت حرفهای توز100تاقر آرامبخش بهتربودهیچ دکتری نمیتونه دردعاشقد رودرمون که یاکه مسکنی بده واسه دردجدایی وهرگزهیچ شکسه بندی نمیتونه استخوان ترک خورده عشق وجوش بده یاقلب شکته ای رومرهم بشه اماتو...همیشه زیبانوشتی
مرسی بهار(فرشته مجازی)...
آیاآسمان رابرای فرشتگان آفریدند!نمیدانم.
هرچه هست همه این کبودلاجوردخاکستری روبه سفیدفرشتگان رادوست دارند...آنها عشق میورزندمحبت میکنندامازمین سایه سفیدشان راباتیرمیزند...
تقدیم بتو...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد