هر شب وقتی پنجره ها ی بسته را باز می کنم و به سوی آسمان پر ستاره نگاه می کنم تو را چون کهکشان ها در آسمان ها می بینم هر شب در مقابل رویم تو را می بینم و که به رویم لبخند می زنی و می گویم: همیشه در خاطرم هستی و من به تو می گویم ای مونس و ای مجنونم اگر سینه ی مرا بشکافند و قلب مرا ببینی می فهمی که روی آن نوشته ام:
(((((( تنها تو را دوست دارم))))))
گذشت لحظه های با تو بودن و در پاییز عشقمان نامی از دوست داشتن باقی نماند چقدر زودگذر بود قصه من و تو و در آنروز که دست بی رحم تقدیر درو کرد گندمزار دلهایمان را و تهی شد همه جا از عطر گل عشق و در کوچ پرنده های غمگین در آن کویر آرزو شاعری دل شکسته و تنها می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....
فکر کردم... با خود اندیشیدم این بار از پشت حصار کدامین نفس صدایم را خواهی شنید...
به هر جا که نگاه میکنم تو را میبینم. تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند. دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم اما به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی. چشمهایم را آرام می بندم، صدایت در گوشم میپیچد، طنین خنده هایت همه جا را پر میکند، بی اختیار لبخند میزنم ولی صدایت دور و دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی. چه شیرین است تمام لحظه ها .....
همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم و کابوس خداحافظی را میدیدم اکنون شد آنچه نباید میشد خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ ...
درونم غوغاست!ساده میشکنم وقتی می اندیشم کسی که باورش داشتم بازی کردبااحساساتم وچه راحت بارهادلم وشکست!من اینگونه نبودم'شکوه گرونالان،اینگونه روح وروانم مریض نبوداینگونه شدم!
بدی نکردم بدی دیدم اعتمادکردم وفاکردم گوش بحرف بودم کم توقع کم خرج بودم اماباکمترین محبتهایت بیشترین محبت وبهت میکردم،من اینگونه نبودم که هرشب باگریه سرکنم که بیایم هرروزدیدن یارم امانتونم بیام کنارش،مایی که درگذشته چه میکردیم برای یک لحظه باهم بودن،ماکه اینجوری نبودیم،حالاکه حتی جواب اشکام قطع کردن مکالمه شده حالاکه جواب صبوریهام فداکاری وعاطفم سردی توست چه کنم وچی بگم جزنگاه متعجب وسردرگمی!
کاش همش خواب بودکاش وقتی چشام ومیبندم وبازمیکنم اون روزی باشه که داشتیم باهم توخیابون قدم میزدیم توبازوی منوگرفته بودی وچسبیده کنارم راه میرفتی،یادمه بازوم روازسفیدی گازگرفتی یادمه باتمام وجوددوستم داشتی حتی عاشق بودی این ومیفهمیدم اماحالاازخدامرگ میخوام چون خیلی سخت شده شرایط توإزاحساس من باخبری نیازی به گفتن نیست امافقط وفقط من میخوام رابطمون چون گذشته باشه درغیراین صورت بذاربمیرم بذارباقهروکینه وعقده وکمبودازتوجون بدم،منی که حاضربودم واست بمیرم حالابکش ظالم من بخداپناه بردم وبس...
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد و بوسیدنت موکول شده به تمامی روزهای نیامده.
حالا که هر چه دریا و اقیانوس را از نقشه جهان پاک کردی مبادا غرق شوم در رویایت باید اسمم را در کتاب گینس ثبت کنم تا همه بدانند - یک نفر با سنگین ترین بار دلتنگی روی شانه هایش - تو را دوست میداشت
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد … امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای ...
جهنمی که واسم درست کردی شعلش بدجورتوروهم خواهدسوزاند،به بیگناهی خیانت کردی!
ونمیدانی که من خاطرت رامیخواستم نه خاطره ات را!
بخدادوست دارم فریادبزنم ازبی عدالتی هایت،اگه گلایه نکنم پس چطوربگم حرفای دلموپس چطورالتماست کنم باهام خوب بشی بیوفانشی دروغ نگی خیانت به احساس وقلبم نکنی؟دیگه هرگزآرامشی ندارم ونفرین میکنم تاابد...جوا دلی که شکستیش وظلمی که کردی وپنهان کاریهات وبیتوجهی هات ویکروزپس میدی حالاببین فکرکردی بیتومیتونم بمونم فکرنکردی چقدرواسته ومحتاجتم اگه ساکتم چون حرفام ودیگه نمیخوای بفهمی اون روزاکه واست مهم بودم گذشت الان خاری شدم به چشمت جلودست وپات وکارات وگرفتم جلوبی وفایی هاوپنهان کاریهات گرفتم،بخدانگرفتم روزایی که تواوج بودم واست گذشت توداری جای منوباکسی دیگه پرمیکنی میدونم امابدون همه چی بهمین راحتی تموم نمیشه که بیای وبااحساسات لطیفم بازی کنی وبری!من جنگیدم برای داشتنت من!هرچه داغی که بردلم گذاشتی کهنه ترشدازیادبردنش سختتر !!!!
برای رسیدن به تو پا پیش گذاشتم خودم را قسمت کردم تو را سهم تمام رویاهایم کردم انصاف نبود تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی برای خداحافظی خیلی دیر بود خیلی دیر ….
روح بیمار طبیعت را – می فهمی در دیار خشک در میان سایه های تیره – در زنجیر مرگ را می بینی گاه بی تابی …گاه می خندی عاشق باران که باشی در اضطراب شب – به دنبال آغوش امنی می گردی تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش تا فراموش کنی عاشق باران که باشی منتظر می مانی بر نگاه بی کلام پنجره – چشم می دوزی شعر می خوانی
بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است نغمه ام دلگیر و افسرده است نه سرودی؛ نه سروری نه هماوازی نه شوری زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است. یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است. این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟ من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر من سرودی تازه می خواهم جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت من امید تازه می خواهم
آنقدر مرا از رفتنت نترسان
قرار نیست همیشه بمانیم
روزی همه رفتنی اند...!
ماندن به پای کسی معرفت میخواهد نه بهانه
و ماندنم معرفتی بود برایت
نه بهانه ای برای ماندنت...!
حالا میگویم بلند میگویم
رفتی به درک ....
لیاقت ماندن نداشتی!!!!
و دیگر دوستت نخواهم داشت تا ابد
...

تو مرا...
آنقدر آزردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت...
بکنم دل ز دل چون سنگت...
تو خیالت راحت...
می روم از قلبت ...
می شوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی..
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق ولی..
بر نمی گردم نه!!!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد...
تو بمان...
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است..
سخت بیمار شده است..
پای تو نشستم ببین که آخرش چی شد
آرزوهای قشنگم واسه تو سهم کی شد
دلمو شکستی و رفتی پی کار خودت
اینا تقصیر توئه و اون دل بیمار خودت
خیلی دلم ازت پره بدجوری از تو دلخوره
یه روز تلافی می کنه دل از دل تو می بُره
قلبمو پس فرستادی خوب خودتو نشون دادی
من خودمم خسته شدم پاشو برو تو آزادی
می دونستم مزه ی عشقم دلتو می زنه
دل تو یه تیکه سنگه خب محاله بشکنه
تو رو دست کم گرفتم که این شد آخرش
هنوزم خاطرت اینجاس بیا بردار ببرش

زندگیمون حراج شد دیروز هر چی بود و نبودو سوزوندی
دیگه چیزی نمونده تو خونه غیر ما که رو دست هم موندیم
در این خونه رو همه بازه آدما از هجوم سر ریزن
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارند وکسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود...

در گلوی من ابر کوچکی ست ...
کسی بغضش را،
در گلوی من جا گذاشته انگار
که بی دلیل می گریم
ومن امروز زنی را دیدم
که
با لبخند من ،
در خیابان راه می رفت ...

یکی یک دل به صد دل می بنده
یکی صد دل به یه دل می بنده
یکی دلی نداره تا ببنده
یکی دل می بنده تا آخرش پایبنده
یکی دل می بنده تا بخنده
یکی هم مونده به کی دل ببنده
بعضی ها را ، هرچقدر هـم که بخواهی " تمام " نمی شوند ...
همش به آغوششان بدهکار میمانی ...
حضورشان" گـرم" است...
سکوتشان خالی میکند دل ِ آدم را...
آرامش ِ صدایشان را کم می آوری...
هر دم ، هر لحظه ،
" کم" می آوریشان...