خوش بحالت که منو یادت نیست
خوش بحالت که فراموشت شد
خوش بحالت که از این تاریکی
یه ستاره سهم آغوشت شد
خوش بحالت که دلت آرومه
خوش بحالت که پریشون نیستی
خوش بحالت که منو یادت نیست
خوش بحالت که پشیمون نیستی
خوش بحالتون یا هم خوشحالین
خوش بحالتون با هم خوشبختین

تنها باران است که گاهی ،
در اوج تنهایی من ،
در آن لحظه که هیچ کس نیست ،
با من از تو می گوید...
ولی درد من از این است که
دیریست باران نمی بارد!!!
وداع
آره وداع آخره چاره ی من یه باوره
باور نمی کنم ولی وقت نگاه آخره
پشت سرو نگاه نکن نه اسممو صدا نکن
من میرم اما عشق من با عاشقی وداع نکن
نفرین نکن ای نازنین وقتی میرم تنها نشین
صرف نظر کن از دلم اینه کلام آخرین
گریه نکن ای نازنین وقتی میرم تنها نشین
صرف نظر کن از دلم ای یار من ای بهترین
خدا نخواست که عشقمو تا پای جون نشون بدم
حس
تو چه باشی، چه نباشی پیشم بمونی یا جداشی
من واست عوض نمیشم من واست عوض نمیشم
تو برای یه حس خوبی که مثه نفس میمونم
قدر این حس قشنگو بگو جز من کی میدونه
نمیتونم، نمیتونم نگران تو نباشم
چجوری بگو چجوری تا ابد ماله تو باشم
نمیتونم، نمیتونم نگران تو نباشم
چجوری بگو چجوری تا ابد ماله تو باشم
یه هفته به عید
یه عمری رو لبهام پر از خنده بود
تا کی باید این نقشو تمرین کنم
یا هر سالِ تحویل بگم پیشمی
تا کی باید این فکرو تلقین کنم
دارم درد و دل می کنم گوش کن
چقدر حرف دارم که خالی بشم
چه حرفایی رو توو خودم ریختم
ببین از نبوده تو چی می کشم
میگن سایه ی من شبیه تو
آره تکیه گاهم همین سایه بود
اذیتت نمیکنم
تو دیگه آتیشم نزن رومو نزن زمین بذار
کنارم حست بکنم پیشم بمون همین یه بار
من میدونم تحملم خیلی واست سخته ولی
دیگه گریه نمیکنم قول بده از پیشم نری
اذیتت نمیکنم باشه ساکت میشینم
فقط تورو خدا بمون بذار تورو خوب ببینم
بخت سیاه من نذاشت یه چیزی رو کم دارم
دروغ نگو دستم داری من به همینم قانعم
تنهایی نرو
میری که هر لحظه به یادت
دلتنگیام اروم نگیره
بد کردی اما خوبیاتو
میمیرمو یادم نمیره
شاید برای خستگی هات کم بود شونه های خستم
شاید یه وقتی اشتباهی یه ذره قلبتو شکستم
تو میگی از اون سر دنیا هم تماشام میکنی
جاده رو مه بزنه چجوری پیدام میکنی؟
تو نمیشناسی شبای سوتوکور جاده رو
حرفامو گوش کن از این بی راه تنهایی نرو
کوچه
توی اون کوچه تاریک که دستامو گرفتی
داشتم از شدت خوشحالی میمردم
توی اون کوچه بن بست تو آروم توی گوشم
وقتی گفتی منو میخوای کم آوردم
توی اون کوچه خلوت که تنها شده بودیم
غصه هیچیو با تو نمیخوردم
توی اون کوچه باریک که نزدیک تو بودم
دلو جونم رو به دست تو سپردم
منو مدیون خودت کردی که عشق من شدی
شدی همدمم عزیزه مهزبونه من شدی
سلام آخر از احسان خواجه امیری

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خدا حافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
(میدونم خواجه امیری گوش میکنی)
ستمگر
برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده* دل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
افسردگی
امسالم مثل هر سال بدون تو تموم شد
امسالم گذشت و باز مثل هر سال حروم شد
امسالم مثل هر سال نیومدی تو پیشم
کم کم دارم از دوریت دیگه افسرده میشم
خسته شدم از اینکه تنهایی بشینم
تو کنج اتاقم هی عکساتو ببینم
خسته شدم و می خوام یادم بره هستم
من از همه دنیا دلگیرم و خستم
این عید و نمی خوام من عیدی ندارم
این عید واسه من روز عذابه
Hey dime a donde vas, y si
به من بگو کجا داری میری
sabes tu destino
تو سرنوشت خودت رو نمیدونی
hey donde dejaras tus sueños escondidos
هی .. رویا هایی که تا حالا به زبون نیاوردیشون رو کجا ترک میکنی
Mira que la luna nos dejo
نگاه کن !... ماه ترکمون کرد
iluminados bien de cerca
پس واضحه که خیلی بهم نزدیکیم
y a pesar de aquel adiós
با وجود این که خداحافظی میکنیم...
اشنباه
میگی با من که باشی هرچه باداباد
حتی باشم تو ناکجا آباد
میسپاری تقدیرت رو دست باد
فکر ما درگیر فکر تو آزاد
میگم آیندم با تو چی میشه
میگی قسمتت هرچی بود همون میشه
میگم این طرز فکرو از سرت دور کن
میگی من همینم تو اخلاقتو با من جور کن
هی سره ما کلاه میذاری منه ساده ی پا پتی
میگم اینجوری نمیشه میگی اصلأ اینجوری راحتی
تقدیر
قصه ی تلخ ترانه م، بی تو از سکوت و مرگه
قصه ی شروع پاییز، قصه ی بارون و برگه
شاید این تقدیر من بود، که به روزگار ببازم
قصه ی سکوت عشقو، توی تنهایی بسازم
روزگار هم بی ترحم، بین ما فاصله انداخت
پر پروازو بهت داد، واسه ی من قفسی ساخت
رفتی و غرور چشمام، بی تو بی صدا شکسته
با غروب تلخ چشمات، بغض لحظه هام شکسته


دلتنگ یعنی
روبروی دریا ایستاده باشی و
خاطره ی یک خیابان خفه ات کند....
زمان کافی نبود تا یک بار دیگر چشمانت را ببینم زمان کافی نبود تا یک بار دیگر گرمی تنت را حس کنم زمان کافی نبود تا یک بار دیگر آمدنت را با بوییدن عطر تنت حس کنم زمان کافی نبود تا یک بار دیگر دلم را مهمانت کنم زمان کافی نبود تا یک بار دیگر عشق را در طنین صدایت جستوجو کنم زمان کافی نبود..... اما این بار زمان به قدر کافی هست زمان هست تا یک بار دیگر برایت بنویسم نه برای عشق بینمان اینبار مینویسم برای رسیدن به زیرِاین خاک و این سنگ سیاه بینمان.
قفس داران سکوتم را شکستند ...
دل دائم صبورم را شکستند ...
به جرم پا به پای عشق رفتن ...
پر و بال عبورم را شکستند ...
مرا از خلوتم بیرون کشیدند ...
چه بی پروا حضورم را شکستند ...
تمنا در نگاهم موج میزد ...
ولی رویای درونم را شکستند ...
