| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
اما وقتی بزرگ می شوند به کسی که باید به او دل ببندند بازی می کنند……..

![]()

اونیکه رفته
اگه برگشت
زیاد خوشحال نشو
فکر نکن عاشقته و دوست داره
اینقدر رفته گشته و گشته
ساده تر و احق تز از تورو پیدا نکرده !!!!

زیاد طول نمی کشد تا بفهمی
ورود به هر رابطه ای
نمی تواند تنهایی هایت را پر کند

مـــن
محتـاج درک شــدن نـیستــم
فقـط دردم مـی آیـد
خــر فـرض شـوم...

فکر نمیکردم
چوب ِ "صداقت"
اینقدر "درد" داشته باشه

همیشه
حرف از رفتن هاســــــــــت
کاش کسی
با آمدنش غافلگیرمان کنــــــــــــــد !!
دختـــرک رفت ولی زیر لـــب این را میگفـــت:
او یقینـــا پی معشـــوق خـــودش می آیـــد !!!
پســـرک ماند ولی روی لبـــش زمزمـــه بـــود:
مطمئنـــاً کـــه پشیمـــان شـــده بر میـــگردد !!!
عشـــق قربانی مظلوم غـــرور است هنـــوز ...

هیـ فلانـــی . . . . .
چقَدر بـــی قَرآر بودی که زودتَر بروی
از دلی که روزی بی اجآزه وآرد آن شدی
مَن سوگوآره نَبودَنَت نیستَم
مَن . . .
شَرمسآره این هَمه تَحَملَم !!!!
هر چند نمیدانم خوابهایت را با که شریک میشوی اما هنوز ، شریک تمام
بیخوابیهای من، تویی ...
نشستم باده خوردم خون گریستم کنجی افتادم / تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
دلم برات تنگ شده نیستی کنارم
هنوز باور نکردم تو رو ندارم
این همه احساسم و به پات گذاشتم
اما چه راحت میگی دوست نداشتم
مگه نگفتم بمون رفتی که رفتی
شدم خراب و داغون رفتی که رفتی
دلت چجوری اومد تنهام بزاری
برام خبر آوردن دوسم نداری
عشق ما اشتباه بود خودم میدونم
اما وابستت شدم من نمیتونم که بی تو یه گوشه تنها بمونم
شب و روز با گریه برات بخونم
آخ که چه راحت به من تو دل نبستی
شیشه احساسم و زدی شکستی
میرم که تنها بشی برس به کارت
برو خجالت نکش سر قرارت
مگه نگفتم بمون رفتی که رفتی
شدم خراب و داغون رفتی که رفتی
دلت چجوری اومد تنهام بزاری
برام خبر آوردن دوسم نداری
قصه ی هر دوتامون حالا تمومه
این همه خوبی کردن برات حرومه
عکسات و پاره کردم بیا و بردار
شعر انتخاب
درگیر رویای تو ام,منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت,تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من,انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من,چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم,تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت تا,احساس آرامش کنم
باور نمیکنم ولی,انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری,اصرار من بی فایده ست
هر کاری میکنه دلم,تا بغضمو پنهون کنه
چی میتونه فکر تو رو,از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بذار,یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه,به کم قانعم نکن
خواستم بهت چیزی نگم,تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت تا,احساس آرامش کنم
باور نمیکنم ولی,انگار غرور من شکست
نفرینتم کردم خدانگهدار
نگهدار
انگاری من زیادی ام
دیگه واسه تو عادیم
دیگه من و دوست نداری
بگو واسه تو من چی ام
چرا فرق نداره
بود و نبود من برات
دیگه تموم عشقمون
حرفی نمونده تو چشات
می خوام برم از پیش تو
ازم نمی خوای بمونم
دوسم نداری بخدا
دوسم نداری میدونم
چرا برات فرق نداره بهم نمیگی نرو
اونی که تنهات میزاره هنوز دوست داره تو رو
...

با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری با تو چه دارد سود
با دگران در گلشن نوشی می نوشی می
من ز فراقت ظالم ناله کنم تا کی
|
کی به تو غم و داد که بشی دل تنگ اون اون تو رو هی میسوزند دل سنگه اون چرا موندی به پاش که بشه چشمات گریون میبینم گه چشات شده باز همرنگ خون به دل تو نشوند دل سنگه اون اون تو رو هی میسوزند همه جا تو رو آسون از غمت دارم میمیرم منم مثل تو دلگیرم
بخواب آروم که امشب من تو رو میبوسم و میرم بخواب آروم که با فردا سفر داری ولی بی من یه بار دیگه قبل خواب صدای قلبم و گوش کن بزار فردا که نیستم من من و راحت فراموش کن من امشب از دلت میرم اگر چه بیکسم تنهام یکم دیگه تحمل کن من و با همه ی غمهام حالا که راضی میرم اگه رفتنه تقدیرم اگه این جوری خوشحالی خداحافظ غم شیرینم
|




اینا رو که می نویسی وقتی می بینم یاد اون موقع های خودم میافتم
وای که چقدر روزهای بدی یه، مثه جهنم میمونه... نه، جهنم که باز خوبه! دست کم آدم تکلیفش رو میدونه... مثه برزخه! برزخخخخ
اگه اشکالی نداره میشه بهم بگی چند وقته که جدا شدین و چند وقته که هیچ تماسی باهاش نداشتی؟
۵سال باهم بودیم چون همکاربودیم هررزکنارهم بودیم امایک سال و۴ماه شده که کم کم سردشدویک ماهه من دیگه جوایش وندادم جواب تبریک عیدش روبعدار۱۲روزبیخبری ندادم ودیگه نه اون اس دادنه من
من و تو توی این دنیا یه درد مشترک داریم
دوتامون خسته دردیم روی قلبامون ترک داریم
من و تو کوه دردیمو یه گوشه زخمی افتادیم
داریم جون میکنیم انگار رو زخمامون نمک داریم
تموم زندگیم سوخت تموم لحظه هامون مرد
هوای عاشقیمونو هوای بی کشیمون برد
من و تو مال هم بودیم من و تو جونه هم بودیم
خوره افتاد به جونمون تموم جونمونو خورد
من و تو توی این دنیا اسیر دست تقدیریم
همش دلهره داریم و با این زندگی درگیریم
به نظرم بهتره دیگه کم کم تمام سعی ت رو بکنی که به خودت فکر کنی و به زندگیت برسی و سهم اونو از افکارت به کمترین حد ممکن برسونی! نمیگم فراموشش کنی چون میدونم نمی تونی

میدونی عادیش اینه که حداکثر 6 ماه بعد از جدا شدن آدم به زندگی عادیش برگرده. یک سال و چهار ماه خیلیه! توی این مدت میتونستی زندگی کنی، شاد باشی و حتی با یه آدم خیلی خوب آشنا بشی! فکرش رو بکن؛ این یه سال و چهار ماه از عمرت رفته و دیگه هیچ وقت نمیتونی برگردونیش!
راستش برای من هم خیلی بیشتر طول کشید که دوباره برگردم به زندگی عادیم ولی من طرفم مرض داشت!(ببخشید که اینو میگم ولی واقعا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه!) تا حالم بهتر میشد و کمی آروم میشدم باز سروکله اش پیدا میشد و دوباره به هم میریختم... چند بار اول خوشحال هم میشدم و فکر میکردم ایندفعه دیگه نمیره ولی زهی خیال باطل! فقط به خاطر کاراش (ما همکار نبودیم ولی شرکتی که من کار میکردم با اونها قرارداد داشت) و یا وقتی که تنها میشد فیلش یاد هندوستان میکرد و بعد از یه مدتی دوباره بی خبر میذاشت و میرفت!
بعدها میدونستم که بخاطر من و با من بودن نیومده ولی بازم همون که یه چند مدت کنارش باشم یا باهام حرف بزنه رو غنیمت میدونستم.
اما بعد از یه سال به خودم اومدم و دیدم کسی که حتی حاضر نیست برام تره خرد کنه شده مرکز زندگی من و از من ِ آروم و شاد و منطقی، یه آدم عصبی و ناراحتی ساخته که دائم با همه درگیرم.
ایندفعه خودم بهش گفتم که این کاراش من رو اذیت میکنه و اگر واقعا نمیخواد، دیگه اصلا با من تماس نگیره، کار شرکتی هم اگه داره به اون یکی همکارم بگه
البته بخوام راستش رو بگم بعد از اینکه اینو بهش گفتم حالم خیلی بد بود، انگار یه حفره توی قلبم ایجاد شده بود، میدونستم با همه ی بدیهاش دلم نمیخواد از دستش بدم ولی همیشه نباید افسار زندگی رو داد دست دل!
اما اون اصلا براش مهم نبود! بازم کار خودش رو میکرد و همین تماس گرفتنهاش نشون میداد که اصلا به من و حرفام و حالم اهمیت نمیده و براش مهم نیستم!
منم اول شماره ام رو عوض کردم ، ایمیل میزد! ایمیلم رو عوض کردم، زنگ میزد به شرکت! خیلی سخت بود ولی موفق شدم کارم رو هم عوض کنم و از اون زمان دیگه چیزی ازش نشنیدم و بعد از مدتی دوباره زندگی کردن رو شروع کردم...
کار آسونی نیست!سخته، سخته، سخته! اما باید خودت بخوای واراده کنی و اینو بدونی که هیچ کس بجز خودت نمیتونه کاری برات بکنه.
تصمیم بگیر تمومش کنی و تمام سعی و تلاشت رو بکن که تصمیمت رو عملی کنی.
من تصمیم و دلایلش رو یه جا نوشته بودم و هر روز دو سه بار می خوندمش.
یه جایی هم خونده بودم آدم باید سعی کنه جلوی خیالپردازی و تصور کردن طرف رو بگیره و هر وقت چیزی تو ذهنش اومد سریع حواسش رو پرت کنه و به چیز دیگه ای فکر کنه
یه کمک ذهنی دیگه هم اینه که طرف رو به بدترین شکل ممکن تصور کنی! مثلا من از نحوی غذا خوردنش اصلا خوشم نمیومد، بعد همش تصورش میکردم حین غذا خوردن...
سلام.اینکه ارادت قوی بودوتونستی بادلت کناربیای نشون میده دیه احساسی تصمیم نگرفتی فهمیدی که داری بازی میخوری کاش میشدماهم میتونستیم بااحساسات بازی کنیم امامن شخصانمیتونم بدباشم امابه قول توبایدفکرکنم به بدیهاش وکارای آزاردهندش.جلوضررروگرفتی وبه خودت فکرکردی خوشحالم وقتی میخوندم تونستیکارت وشمارت روعوض کنی منم توشرکت 4سال کنارش عاشق ومعشوق هم حالاقبلش روهم حساب کن که فقط همکاربودیم...
اماوقتی سال قبل ازشرکت رفت بیشترتغییراتش وحس کردم دیگه کمترقرارمیذاشت ونمخواست نزدیک محل کارجدیدش بشم
میگفت ممکنه کسی ببینه درصورتی که قبلاواسش این چیزامهم نبود!
بگدریم فقط میدونم داره تازه خیلی مسایل روشن میشه...
حست روکاملن میفهمم توموفق شدی سخت ترین کارروبکنی وبه زندگی عادیت برگشتی منم مث توباهمه بدیهاش نمیخاستم ازدستش بدم ...
حالاهم اینجوری نیست که بخوام برگرده اصلا!فقط دلم میخواست کمی شعورداشت ...حسابش وباهاش اون دنیاتسویه میکنم