X
تبلیغات
رایتل

تو ای حقیقت شعرم ...مرا رعایت کن.  چاپ

تاریخ : جمعه 21 آذر‌ماه سال 1393 در ساعت 06:20 ب.ظ

در قانون من چه بدانی چه ندانی،چه بخوانی چه نخوانی وقتی خون به نقطه ی جوش می رسد،
...شعر می شود...اما چند روزیست واژه ها خیال قافیه شدن ندارند!
شعر امشبم تنها یک جمله است است:

خیلی ها دلمو شکستن...ولی تو با همه فرق داشتی...آخـه یه ضرب المثلی هست که میگه :
کار را آن کرد که تمام کرد...

کاش هنوزم آن باورهاواعتمادهای گذشته وجودداشت امادیگرمیسرنیست وپل آروزهاوایمانم راتوخراب کردی!

تو ای حقیقت شعرم ...مرا رعایت کن...!!!!!!!!!ببین تمام زندگی وحرفهاونوشته هایم 3نقطه چین شدن مث خودم ناتمام...

نمی دانم چرا همیشه نگه داشتن سخت تر از بدست آوردن است نمیدانم چرا با داشتنت احساس غریبی می کنم

شاید ترس از دست دادن مرا به این روز انداخته است دلم می خواهد به ایستم ، مبارزه کنم و برنده این بازی شوم
دلم می خواهد برای نگه داشتنش حتی جان بدهم اما ....افسوس که قدرندانستی.

همیشه باید یک کسی باشد که حتی اگر به جای کلمات فقط سه نقطه گذاشتی در یک صفحه سفید ، بدانی که می داند یعنی چه . . . !
همیشه باید کسی باشد تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات ، بفهمد !
باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید ، بفهمد !
که اگر سکوت کردی ، بفهمد !
باید کسی باشد که اگر بهانه گیر شدی ، بفهمد !
باید کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ، نبودن ، بفهمد !
باید کسی باشد که اگر حرف های بی معنی زدی ، بفهمد !
باید کسی باشد بفهمد که درد داری !
که زندگی درد دارد !
بفهمد که دلگیری !
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده !!!
اماافسوس اونفهمیداوقدرمحبت راندانست اصلااون درک ازعشق ومحبت نداشت ومعنی جان دادنم گریه هایم التماسهاوسوختنم رانفهمید...ومن بازنده تواین قمارعشق...

گویی همیشه برنده بازی از قبل تعیین می شود و تو باید بنشینی لبانت را طوری به هم بدوزی که صدای ناله ات جگر مادرت را نسوزاند...کوله بار خاطراتت را با همه سنگینی اش به روی شانه ات بگذاری
و کشان کشان خودت را از حقت اخراج کنی طوری اخراج شوی که برایت حتی حقوق بازنشستگی قایل نشوند
با ترحمی خانمان سوز کمی خاطراتت را باز خرید می کنند و به سلامت...چه سخت میشود این رفتن
هرقدر میخواهی مردانه بروی نمی شود انگار باید تا ته فلاکت خودت را بکشانی
زانو به زمین بسایی و صدای خنده شان را نوش جان کنی اما نمی شود ،نخاع عصبی ات را با احساس فلج کرده اند
هرکار می کنی پاهایت تکان نمی خورد دیسک خاطرات درست روی نخاع گیر کرده است
کمی به خود فشار بیاوری دیسکت پاره می شود و برای همیشه فلج عشق می شوی...نه ، نباید این طور شود
زمانه عوض شده است ، دیگر برای فلج بودنت کسی حتی تره ترحمی هم خورد نمی کند !!
آن وقت دیگر امید بازگشت دوباره را هم نخواهی داشت
راه حلی برایم باقی نمی ماند باید این بار گوش های خودم را با اشک شمع بسوزانم تا صدای خنده هایت بی تفاوتیت
همچو سنگی به اتاقک خالی خاطراتم نکوبد و من را موجی نکندآن وقت راحت میتوانم سینه به خاک بگذارم
و کشان کشان خودم را از خاطراتم بیرون بکشم...باشد ، باشد
حواسم را هم جمع میکنم تا سرم برنگردد و چشمانم به چشمانت گره نخورد و اشک هایم را نبینند....

آخراینجاخارج ازهرقانونی قلبهایی هست که برایم میتپدمراباورداردودرهمه مشکلات درکنارم هست ...جایی که دیگرجایگاه تونیست ولیست بلوکه ات رانوشته ومن درRecycle Binدلت ودرسیاه چاله دلت فرمان فرمتم رامیشنوم همانطورکه توهیچ چیزی رانمیشنوی...فریادوناله وهق هقم را!!!

ﮔﺎﻫﯽ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﺪﻫﺮﭼﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺰﺩﮐﺘﺮ ﻣﯿﺸﻮﯼ ، ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﺪﻫﺮﭼﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ، ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻣﯽ ﺭﺳﺪﭼﺸﻢ ﻣﯽﺑﻨﺪﯼ ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿَﺶﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ، ﻧﯿﺴﺖ
ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺩﯾﺪﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ، ﺻﻤﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺴﻠﯿﺖﺑﮕﻮ . . ! .

حسرت نبودنت رامیکشم

غصه تنهایے هایم رامیخورم
امادیگرنمیگذارم بازگردے
چه بودنت ،چه نبودنت هردوبرایم عذاب است خودت میدانے چرا؟؟؟!!!


 

شعر نمیگویم ک بگویند شاعر بود!

مینویسم!
مینویسم تا بدانی نوشتن تمامم کرد!!!
مینویسم حرفهایم را تا بدانی برای واج واجشان،
اشک ریختم...
نفس از دل برآوردم تا جان بگیرند...
کم کمک آرام میشوم...
وفتی ک حرفهایم تمام شد...
وفتی برای همیشه...
بخاطر تو...

ساکت شدم...



او روزی خواهد آمد... در دلم آرزوی آمدنت می میرد. رفته ای اینک اما آیا باز می گردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد. می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی. تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی. راستی شعر مرا می خوانی؟ نه دریغا هرگز باورم نیست که خواننده شعرم باشی. کاشکی شعر مرا می خواندی...سکوت می کنیم
به یاد تمام "دوستت دارم" هایی که در گلو ماند !
سکوت می کنیم
به احترام تمام خاطراتی که درودیوار زندگی راآذین بسته اند !
سکوت می کنیم
برای لحظه ای ــ تنها لحظه ای ــ بیشتر با هم بودنمان . . . .
و سکوت انگار سخت ترین کار دنیاست !
سکوت می کنیم !
چیزی شبیه نگاه داشتن ِ شیشه در بغل ِ سنگ . . .
.
.
.
.
.
آخ !
دیدی چه شد ؟!
من با همین کلمات سکوتم را شکستم !


تو مرا...
آنقدر آزردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت...
بکَنم دل ز دل چون سنگت...
تو خیالت راحت....
میروم از قلبت...
میشوم دورترین خاطره در شبهایت...
تو به من میخندی...
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی...
بر نمیگردم نه...!!!
میروم آنجایی که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد...
تو بمان
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت...
سرد و بی روح شده است....
سخت بیمار شده است.... تو بمان در شَهرت...



میخواهی از حالم باخبر شوی؟
از کجایش برایت بگویم
ازروز اول که عاشق لبخندت شدم
از دلواپسیهای و نگرانیهای همه روزه ام برای نبودنت نخواستنت نداشتنت که جانم را به لبم می رساند
می خواهی بدانی رفتن بی صدایت با من چه کرد
تمام نبودنت تمام نخواستنت با من چه کرد
ازرفتن بی صدایت و حسرت دیداره دوباره ات تا کجا برایت بنویسم
از دلتنگیهای عاشقانه ای که درانتظارلعنتی ریشه کرده اند
ازسیل اشک شبانه ام که خرابی روح وجانم را هرشب به رخم می کشد
از عشقم
از احساس بتاراج رفته ام
میخواهی بدانی حال و روز غرورم را که خورد و شکسته شده است
می خواهی بدانی ازغم درویت چگونه هرروز هرشب به دنیا و به زمین و به روزگارلعنت می فرستم
اما نگران ما نباش حال همه ما خوب است...


مرگ اینگونه است

تو رفته باشی‌ و

من اسیر تو هنوز



دلم سیگار میخواهد،ولی نه برای کشیدن برای داغ کردن دستی که خوبی میکند!


مهم نیست چقدر می مانی
یک روز...
یک هفته...
یک ماه...
یک سال...
" مهم کیفیت ماندن است "
بعضی ها در یک روز تمام دنیا را به تو هدیه می دهند
گاهی بعضى ها یک عمر کنارت هستند
اما جز درد ،هیچ چیزی برایت ندارد...
خوره میشوند و می افتند به جانت؛
تا ته روحت را میخراشند
بعضی ها ناب هستند ...
و به تو لحظه های ناب تری هدیه میدهند!
این بعضی ها مهم نیست چقدر بمانند ؛
هر چقدر هم که زود بروند
یادشان و حس خوب بودنشان
تا همیشه هست.........


گاهی
دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...!!
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید
فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی..!!
پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت
نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای
فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت
میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیریو گوشه ای
گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط"
نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت
تنگ می شود...




خوبم....
باور کنید....
اشک ها را ریخته ام....
غصه ها را خورده ام....
نبودن ها را شمرده ام....
این روزها که می گذرد....
خالی ام.....!
خالی ام از خشم.....دلتنگی......نفرت....!
و حتی از عشق.....
خالی ام از احساس....


آن قدر هم ساده نیست
بیایی،
عاشقانه در زندگی ام نفس بکشی؛
بعد بگویی که رفتنت
تقدیر است
و من لبخند بزنم.

انتهای این سرنوشت،
ویرانی من است؛
ویرانی توست؛
و ویرانی آن چه ترا ناگزیر از این تقدیر می کند.

شب خوش عزیزکم،
اگر صبح بیدار شدی؛
سلام مرا،
به جاده هایی که تقدیرشان دیدن تو نیست؛
برسان....
اشتباه از تو بود.
تو عاشق کسی شدی،
که تقاص بوسه های گم شده اش را
از تو می گیرد.

وبه تنهایی ویران نمی شود.




ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻟﯿﺎﻗﺖ ﻭ ﻇﺮﻓﯿﺖ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻦ ﭼﻮﻥ ﺁﻥ ﻫﺎ
ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻮﻫﻢ ،
ﺧﻮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﯿﻨﯽ ،
ﺩﻝ ﺯﺩﮔﯽ ،
ﺟﻮ ﺯﺩﮔﯽ
ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﺯﺩﮔﯽ ،
ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩﮔﯽ ،
ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﻭ ﺳﭙﺲ
ﺣﺎﻟﺖ ﺗﻬﻮﻉ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ
ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﺩﺍﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ
ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻧﺎﻣﻌﻘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ
ﮐﺮﺩ !
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻦ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﺎﺳﭙﺎﺳﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮ ،
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﯼ .


دلم بی قراری میکند چنگ میزند بر روحم
دلخراش است .....
خسته ام ... این کاغذها هم نمیدانند من چه میگویم
دلم گرفته را با کدامین کلمات فریاد بزنم؟
نه اویی هست نه حتی منی که من بودن خویش را هم فراموش کرده ام
به آینه نگاه میکنم ... غریبی میکنم
دلم گرفته ... از روزگار که به کامم نبوده تنها چیزی که به کامم بود همین سیکار لعنتی بود تلخیش گلویم را میزند ، سیگار را نمی گویم ..... خاطرات



دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را!




عکست را که از دیوار برداشتم،سقف کوتاه شد
آسمان چسبید به پنجره های روبرو
حالا
روی هر قابی دست می کشم
تو ظاهر می شوی
پشت هر چراغی می رسم تو سبز...
سرگذشت من
آبی که از سر گذشت بود
خواب هایی دو نفره که تعبیرش تو نبودی...


تو مرا...
آنقدر آزردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت...
بکَنم دل ز دل چون سنگت...
تو خیالت راحت....
میروم از قلبت...
میشوم دورترین خاطره در شبهایت...
تو به من میخندی...
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی...
بر نمیگردم نه...!!!
میروم آنجایی که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد...
تو بمان
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت...
سرد و بی روح شده است....
سخت بیمار شده است.... تو بمان در شَهرت...


همه به شما میگویند :
روز خوبی داشته باشید
ولی من به شما می گویم :
روز خوبی را برای خودتان خلق کنید !
به فکر اومدن روزهای خوب نباشید؛ آنها نخواهند آمد …
به فکر ساختن باشید؛
روزهای خوب را باید ساخت...





هیچکس نمیتواند پی ببرد.هیچکس باور نخواهد کرد،به کسی که دست از همه جا کوتاه بشود میگویند:برو سرت را بگذار و بمیر اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد،وقتیکه مرگ هم پشتش را به آدم میکند،مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید..!