X
تبلیغات
رایتل

دنیای - ﺍﻣﺮﻭﺯِ ﻣﻦ, ﮔﺮﺑﻪ ﻧﯿﺴﺖ؛ ﮔﺮﮒ ﺍﺳت...  چاپ

تاریخ : جمعه 3 مرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 10:39 ق.ظ

من مانده ام و یک برگه سفید!!! یک دنیا حرف نا گفتنی!!! و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!!! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند! و برگ سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!بی وفایی تو نوشتنی نیست... در برگه ام , کنار آن قطره یک قلب کوچک اماشکسته می کشم ! و , وقت تمام است!!! برگه ها بالا.ومن شکسته ترین شاگردمدرسه عشق که به جرم عشقی یکطرفه ازدلهااخراج شدم!

گناهم چه بود.................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دریکطرفه ترین جاده راهش رامعشوق جداکرد!بقول خودش که زیرهمه حرفهایش زدوگفت اصلاعشقی نبوده بین ما!!!!

ومن ماندم این جاده بی انتهادرتنگ نای عجیبی ازنخواسنت قرارگرفتم ومن سکوت کردم فروریختم شک کردم کافرشدم وکمی خودزنی خودکشی امادوباره به زندگی نکبت باربرگشتم بی آنکه بخواهم بی آنکه حق انتخاب داشته باشم بدون گلایه اززندگیت رفتم آنطورکه خودت خواستی وبعدازاون ماجاراهاسراغت نیامدم مزاحمت نشدم تهدیدودعوایی درکارنبود...فقط من شکستم سوختم بسختی دلکندم جانم رفت ومن صبوری کردم اینبارنجنگیدم باسرنوست تسلیم تسلیم...

کسی ازحس اشتیاق من خبرنداشت کسی نمیدانست چگونه قلب من باهرجمله ات می تپیدیامی سوخت
من ازچشم انتظاری هایم ازبی قراری هایم ازبی سروسامانی ام عمرهدرشده ام به کسی نمی گفتم اگرتواینگونه باقلب وروح جسمم جفانمی کردی
کاش کمی بامن مهربانتربودی مگرندیدی چگونه برایت جان میدادم!!!همیشه مراقبت بودم میدانستم تواین دنیای نامردهمجنس های من چون گرگ درکمین بره ای چون توهستندمیدانستم توهم چون من ساده ای وفریب خواهی خوردهرچندکه مانندمن احمق نیستی که هنوزباتمام بدی هایی که یکنفرمیتوانست باقلبش بکندبازهم گاهی حس های مبهمی دارددرتناقض قلب ومغزش گاهی شادی گاهی غم گاهی تنفرلحظه ای دوست داشتن ومن سرذرگم بین خواستن ونخواستن بین بخشش وانتقام دردوری وندیدنت فکرنبخشیدنت امابه محضی که خبری ازتومیشودفراموش میکنم که زخم خوردم نامردی هایت ازیادم میرودنمیدانم چرا!؟
وجودم بوی توراندارندودستانم مدتهاست دیگرحس دستان نارفیقی تورابه خاک سپرده اندبیادروزهایی که حس گرمای دوستاشتنت راداشتندویادآن ماههای آخرکه وقتی دستانت رامیگرفتم دیگرعرق نمیکردندگرم نمیشدندوسردوبی حس بودند!!!

می اندیشم به لحظاتی که درگیرباوجدان واحساس خودت بودی که چطوری منودک کنی اززندگیت چطورمنوازخودت رانده بودی وبازطاقت نمی آوردی!!! وپروژه جدایی ازمن شکست میخوردهی فقز گاهی حس میکردم دنبال بهانه ای هستی ممکن است دل ازمن کنده باشی امارفتارهایت برایم عجیب غیرقابل باوربودندگاهی  میشکستی قلبم روتامن بیشترازتوزده بشم ولی من هی میجنگیدم باخواسته ات البته بخیالم باسرنوشت درجنگ بودم وتوعمدی نداری
بخاطراینکه دوستم بداری هرکاری کردم شکلم رارفتارم راعلایقم رادلم راوهمه کارهایم راطبق تمایلات وخواسته های توتغییردادم شدم آنچه که میخواستی امابرای داشتن تواین هم کافی نبود!!!من دیگه خودم نبودم ونشدم من لقمه آماده ای برای توبودم اماتوبازهم نخواستی!!!!!!
برای جدایی ازمن وبرای دک کردن من راهی رورفتی که آخرش به بدترین شکل ممکن برای من تمام شدوتوچه دروغهایی گفتی تامن دیگرکنارت نباشم ...

من نه خودساخته ام ونه خودخواسته بودم توخواستی ونخواستی من سوختم وآزادشدی ازعشق وعلاقه من بخودت امامن اینجام  وکمی زنده ام که بپرسم گناهم چه بود؟؟؟که برای اثبات بی وفایی آدمابی احساسی وبی وفایی چون توومظلومیت احساس دل وعشق پاکم.                  

ازتودلگیرم فراموش کردنش ناممکن اون لحظه هایی که باحرفهاورفتارت عذابم دادی فقط دعاکن سالهای بعدآلزایمربگیرم شایداین حوادث شوم وتلخ فراموش شود

یادتوخاطرتو ازیادم برود...بهرحال این  شاید مقطعی باشد روزی درآخرت منوتورودرروی هم قرارمیگیریم

ومن به این باوررسیده ام همان باوری که نابودش کردی...ومن میدانم جواب صبوری ام رامیگیرم

اماهرگزندانستم گناهم چه بودکه قلب مرادریدی اینگونه...!


 
برگشتن به رابطه ای که از بین رفته...
مثل خوردن داروی تاریخ گذشته است که به جای اینکه حالتو خوب کنه"
بلایی سرت میاره که آرزو کنی دوباره برگردی به همون درد همیشگیت"

 

پای هر خداحافظی محکم باش ...

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند ...

کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند
اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی
تا برایت گل بیاورد ...
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که خیلی می ارزی ...




هی تو…

نمیدانم نامت را چه بگذارم…

.مخاطب خاص!

.تمام زندگی!

.دلیل نفس کشیدن!

.همه ی وجود…یا تنها عشقم…

…به هرنامی که باشی بدان…

…ارام…

…برایت جان میدهم…


(مخاطب خاص..)



ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﯼ . .
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ . .
ﺣﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﺑﻬﺶ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ
ﻭ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺍﺯﯾﻦ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﺩﻝ ﺑﮑﻨﯽ ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ . . .
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺯﺵ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﮕﯿﺮﯼ . .
ﻭ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﯿﮑﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﺵ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﻧﻘﺪ ﺭﻭﺵ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﺸﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺗﮏ ﺗﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺩﻗﯿﻖ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﺳﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﯽ . .
ﮐﻪ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﺸﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ . . . .
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻮ ﺩﻟﺖ ﺁﺷﻮﺏ ﻭ ﻧﮕﺮﻭﻧﯽ ﻣﻮﺝ ﻣﯿﺰﻧﻪ . .
ﮐﺴﯽ ﻏﯿﺮﻃﺒﯿﻌﯽ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ . .
ﻏﯿﺮﺗﯽ ﻣﯿﺸﯽ ﻭ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﺶ ..
ﺩﻟﺖ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻭ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﮐﻨﻪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺠﺒﻮﺭﯼ ﺍﺯﺵ ﺧﺪﺍﻓﻈﯽ ﮐﻨﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ . .
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺪﯾﺪﯾﺶ ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ . . . . .
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺣﺮﯾﺼﯽ ﻭ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﻭ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ
آره ﺧﯿﻠﯽ قشنگه وقتی هستش دلت میخواد به هر بونه ای بری تو بغلش بخودت بچسبونیش لمسش کنی و به همه داد بزنی این عشق منه این همه وجود منه این مالک قلب منه و....
خیلی فشنگه چون ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺣﺲ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯽ
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎ....

نظرات (1)
حتی اگر تمام دارایی ات، همان انسانیتی باشد که در چشمانت موج می زند...با داشتن تو... من ثروتمندترین فرد زمینم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
کد آهنگابزار وب مستر