X
تبلیغات
رایتل

ماواسه همیشه هم دیگه روگم کردیم...  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 08:12 ب.ظ

ساده میشودنوشت ازحکایت عشق .عاشقی وتلخ میشودگفت ازنهایت نامردی ازحکایتهایی هرروزتکراری که برسردلهای ساده برسرصداقتهادلسپردنهامی ایداماهرگزاندازه ووسعت هردردی رانمی شودبه تصویرکشیدتاتجربه نکنی... 

ازتونوشتن فرمول نمی خواهداینقدرهاهم پیچیده نبودی بی رادیکال بی حجم ولی من خیلی ساده بودم که لحظه ای که رفتی زیررادیکال جذرشدی حجیم شدی من کوربودم هنگامی که ازتساوی خارج شدی دلم رامنهای وجودت کردی ومن نفهمیدم زیرامیدانستی همیشه شاگردتنبل درس ریاضی منم میدانستی تا۲بیشترنمیدانستم یکی تویکی من آب بی توازگلویم پائین نمیرفت نگاهم جزدیدن رویت بسوی آسمان پنجره اتاقت بالانمیرفت ...اگرترک همه چیزکردم بخاطرتوبوداگررسوای عالم شدم بخاطرتوبوداگه سوختم اگه ازدلبستکی هایم جداشدم  همه اش بخاطرتوبودوبس امانمیدانستم هنوزهم درس ریاضی منطقت مراازبی نهایت حافظه اش پاک خواهدکرد... 

اگرگاهی تنهایم اگرباکسی نیستم آسوده یانمیدانم راحت نباش این بخاطراین است که ترانبخشیده ام 

اگرهم کسی دردلم هم آمده باشدغصه نخورمن بازهم ترانخواهم بخشید...لعنت به توکه می توانستی آرومم کنی

ساده میشودنوشت ازحکایت عشق .عاشقی وتلخ میشودگفت ازنهایت نامردی ازحکایتهایی هرروزتکراری که برسردلهای ساده برسرصداقتهادلسپردنهامی ایداماهرگزاندازه ووسعت هردردی رانمی شودبه تصویرکشیدتاتجربه نکنی...   

ازتونوشتن فرمول نمی خواهداینقدرهاهم پیچیده نبودی بی رادیکال بی حجم ولی من خیلی ساده بودم که لحظه ای که رفتی زیررادیکال جذرشدی حجیم شدی من کوربودم هنگامی که ازتساوی خارج شدی دلم رامنهای وجودت کردی ومن نفهمیدم زیرامیدانستی همیشه شاگردتنبل درس ریاضی منم میدانستی تا۲بیشترنمیدانستم یکی تویکی من آب بی توازگلویم پائین نمیرفت نگاهم جزدیدن رویت بسوی آسمان پنجره اتاقت بالانمیرفت ...اگرترک همه چیزکردم بخاطرتوبوداگررسوای عالم شدم بخاطرتوبوداگه سوختم اگه ازدلبستگی هایم جداشدم  همه اش بخاطرتوبودوبس امانمیدانستم هنوزهم درس ریاضی منطقت مراازبی نهایت حافظه اش پاک خواهدکرد... اگرگاهی تنهایم اگرباکسی نیستم آسوده یانمیدانم راحت نباش این بخاطراین است که ترانبخشیده ام اگرهم کسی دردلم هم آمده باشدغصه نخورمن بازهم ترانخواهم بخشید... 

لعنت به توکه می توانستی آرومم کنی اما هربارسوزاندی ام ننگ براین دوست داشتنت نفرین به لبخنددروغینت به ریاکاری ات وعده های شیرینت که بردلم برجانم تلخ ترازهرزهری شد... توازماندن کنارم خسته شدی اماازرفتن نه این ازعجایب توست که ازعشق ومحبتم فراوانم فراری شدی پای رفتنت بشکندکه قلب درجامانده ام راشکستی وازرویش ردشدی ... ومن همه این کارهارابرای کسی کردم که معنای دل نگرانم چشمان گریانم دستهای لرزانم دردستانش اعتصابهای غذائیم تب کردنهاخودکشی کردنهایم رانمیفهمیدونمیخواست ببیندکوه یخ بودمن گاهی بهش میگفتم مادراحساساتمون جاهامون عوض شده ...  

من بی کینه ترین بودم که هرچه آرازواذیت دیدم وشنیدم صبوری کردم امااکنون ببین... اگه شکست خوردم اگرباختم اگه گذاشتم بری خودم خواستم که دیگه بری فهمیدم موندنی نیستی اگه میبینی راحت جداشدی ازمن توزندگی نه زنگی نه اس ام اسی نه خبری نیست بخاطراینه که تازه معنی غروروفهمیدم هرچنددیرتازه فهمیدم جواب خوبی هایم بدی بودومن خودم خواستم بی سروصدابرم وتوتوحال خودت باهرکی که میخوای باشی گذاشتم تنهاتوروباوجدانت هرچندکه برای نرفتن هایت التماسهازانوزدنهاگریستن هاداشتم پیش رویت امهنگامی که نوشتی برایم میخواهی ازدواج کنی ودیگرباهات تماس نگیرم اون وقت بودکه دنیابرایم درآنی تغییرکردوروی سرم آوارشد...باخودم میگفتم نیاداون روزی که اشک توچشمات باشه دلت غمگین من باشه نشدنازکترازگل بگم نشددلت بلرزه نشدتب کنب من مراقبت بودم یه شاخه گل بودی من باغبونت بودم ولی بازهم نامهربون شدی ... 

خدایامیگفتم بهت نیادبی تابش بشم تنهام بذاره من براش همه چی میشم به من حالاهم میخندندببین من باتمام احساسم باتمام مردانگی ام چطورشدم بپایش ذلیل حالا بیابشمارتموم موهایم شدسفید...  

لحظه های بی کسی وبی قراری وافسردگی ام سپری شدندچه پرالتهاب بودوقتی که ازمن جدابودی گوشی ام زنگ میزدباهراس ام اس فک میکردم تویی قلمم میریخت هزاران بارریخت قلبم سوختم وتونبودی  ماههادرگیربودم تااینکه کمی به آرامش رسیدم ....درنبودت خیانتت نامردی ات راهی بجزسکوت اشک وسوختن نیافتم نبودی ومن بودم اماهمراه بادرد...باختم تادل خوشت کنم بدان که برگ برنده ات سادگی ام ودلم بودامامغزم هنوزکارمیکندوتورااون دنیانهیب خواهدزدازرنجی که به افکارش به باورش دادی... دلم دیگرازجنس تونمیخواهدروزی اگرخواست ازجنس خودش شیشه میخواهد...  

بزرگترین حماقت زندگی می تونه این باشه که به کسی که اشکاتو میبینه و بی اعتنا میره ،برای بار دوم اعتماد کنی ....!ومن بارهابتواعتمادکردم وتوهربارجسورترشدی... 

لعنتی در انتظارت نبودم و نیستم اما...هنوز وقتی نویز موبایل روی اسپیکر می افتد,
دلم میلرزدشاید.. تو.. باشی.امانیستی ومن دلهره ام ناتمام  هرچندکه شایدبرگردی ومن نباشم وسکوت کردنم درمقابلت ادامه داشته باشداما

 وقتی من آن “مشترک مورد نظر” نیستم،
چه فرقی می کند در دسترس باشم یا نباشم  زنده باشم یامرده باشم ...

...این روز ها دوره ،دوره گرگ هاست !مهربان که باشی می پندارند دشمنی ؛گرگ که باشی خیالشان راحت می شود؛
که از خودشانی!ما تاوان گرگ نبودنمان را می دهیم !!!

میدانی داشتنت مهمترین وارزشمندترین چیزی بوذکه بعدازسالهابدست آوردم

وقتی واردزندگیم شدی که سرشارازدردبودی ومن همدمت شدم همراهت شدم نیازبه بودنت مراوادارکردکه برده دلت شوم واین همان چیزی بودکه مراپیش توضربه پذیرکرد
کاش تو تقویم روز نامرد هم داشتیم که بشه به توگاهی تبریک گفت امامن دیگردنبال بهانه ای نیستم برای آمدنت بودنت ومن هرگزنفهمیدم وقتی گفتی داری ازدواج میکنی حقیقت روگفتی یانه ومن نمیدانم چه شدونمیخواهم بدانم...ومابرای همیشه هم دیگرروگم کردیم

 


 
ﺩﻓﺘﺮ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﻬﻢ ﺯﺩﻡ ,
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺎﮐﻪ ﻭ
ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻢ ﮐﻨﻪ ! ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻪ
ﻧﺮﻭ , ﺑﻤﻮﻥ ... ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﻡ ... ﻭ ﻣﻦ
ﭘﺴﺮﯼ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺵ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﺷﻮ
ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ ... ﺩﻓﺘﺮ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ :
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﻬﻢ ﺯﺩ , ﮔﻔﺖ ﯾﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ
ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺎﮐﻪ ﻭ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺶ ﮐﻨﻪ ! ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺧﺮﺩ
ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﭼﺮﺍ .... ؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ
ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﻧﺮﻭ , ﺑ...ﻤﻮﻥ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ
ﻧﯿﺴﺖ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻣﺶ ... ﭘﺲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ
ﺑﺮﻩ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺵ ﺑﻮﺩﻡ
ﻭ ﺁﺭﺯﻭﺷﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ ... ﻭ ﺍﯾﻦ ﺷﺪ
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻏﺮﻭﺭ : ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ 
 
شیشه نازک احساس مرا دست نزن !
چندشم می شود از لک انگشت دروغ

آن که میگفت که احساس مرا میفهمد…
کو کجا رفت؟
...
که احساس مرا خوب فروخت!

 


حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که ….
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …...
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند. 

 
  سهم من از دنیا
نداشتن است
تنها قدم زدن در پیاده رو ها
و فکر کردن به کسی که
شاید هیچ وقت برایم نباشد

 


 گرگ ها دسته جمعی به شکار میروند و دسته جمعی از شکار بر میگردند،
اما موقع خواب یک چشم خود را باز میگذارند شاید گرگی معنی رفاقت را نداند

 


در مسیرِ پیدا کردنت
یک دنیا خاطره گم کرده ام 

 


 

از رفتنت !!

هیچ میز شطرنجی هم درمیان نبود

این وسط فقط یک دل بود
...
که دیگر نیست


  اشنای غریب سلام!

  پرچم کمک داور سر نوشت مدتهاست به علامت در افساید ماندن شادی هایم بالاست نتیجه سرنوشت من و   زمستان به تساوی کشیده شد .درحقیقت بازی به نفع تو تمام شد.تقدیر.قانون گل نهایی را منحل کردتا مبادا تو با گل لبخندت دروازه سکوت مرا بشکنی.سرنوشت حتی ثانیه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نکرد.قلب من بیشترین گل را از تو خورد.تو دروازه ی قلبم را با مهارتی عجیب گشودی و ترجیح دادی که دروازه سکوتم همچنان بسته بماند.شنیدم که داور از پشت کارت قرمز دارد.نمیدانم ان زمانی که سرنوشت به تنها بخش باقیمانده از ارزو های من پشت پا زد داور ها کجا بودند؟

هیچ کس حتی کارت زرد نشانش نداد چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بیند!

سکوته تو خطای مسلمی است که پنالتی دارد!!!!مدت هاست که تو دفاع اخر یا همان عقل مرا به شدت مصدوم کرده ای. یادتو دایم با ضربه های ازاد درست کنار دروازه های قلبم اتش به جانم میزند حقا که....دروازه قلب خود را بستی ونقطه ضعف دل رسوای مرا یافتی. عشقم  قضیه یک کرنر ساده نیست .تو از همه طرف به من گل زدی. درد دل هایم را به اوت نزن.به خدا اینها شوت های هوایی یک نفس نیستند. ضد حمله هم نیستند که دفعشان کنی. نگذار فراق تو در همین بازی نخست از دور شرکت کنندگان در مسابقه زندگی جام پیکار حذفم کند!تو چه اسان مرا از اوج جدول ارامش به دسته ی اخر دلواپسی فرستادی! من فقط از تو گل خوردم! حالا که درکم میکنی با مهربانیت برایم از تقدیر آوانتاژبگیر.یاد تو در بین نود دقیقه صبوری و تحمل هم رهایم نمیکند! تورو خدا تو دیگر تجدید نظر کن!تو دیگر کارت قرمز نشانم نده! کسی که خودش حتی یک کارت زرد هم ندارد اینقدر مهربان است که کسی که خطایش تنها دیوانگی اوست قرمز نشان دهد!محرومم نکن بگذار تماشایت کنم تا زندگی کنم من با دیدار تو زمین دنیا و توپ تقدیر را خواهم بوسید وبا افتخار به عنوان پیش کسوتی در عشق برای همیشه با جام زندگی خداحافظی خواهم کرد.

ودر اخر از سهراب نیم اجازه ای گرفته برایت مینویسم:"تا تو هستی زندگی باید کرد"

 


بار اخر

من ورق را با دلم بر میزنم .

بار دیگرحکم کن.      اما نه بی دل!

با دلت !دل حکم کن.

حکم دل..

هر که دل دارد بیاندازدوسط .تا مادلهایمان راروکنیم

دل که روی دل بیافتدعشق حاکم میشود!.

پس به حکم عشق بازی میکنیم!

این دل من....!

رو کن حالا دلت را....!

دل نداری؟؟؟

بر بزن اندیشه ات را ....!

حکم لازم..

دل سپردن .دل گرفتن... هردو لازم!! 

این همون اس ام اس معروفی بودکه بهم دادی امامن معنی اش رااون روزهادرست نفهمیدم


تنهایی
مهربانم کرده است
شبیه سربازی که
از روی برجک دیده بانی
برای تک تیر انداز آن سوی مرز
دست تکان می دهد 

 

 

  




نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
کد آهنگابزار وب مستر