X
تبلیغات
رایتل

زندگی جایی برای جان کندن نیست، یا باید زنده بود یا مُرد...!  چاپ

تاریخ : جمعه 22 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 05:52 ب.ظ

حرفهاودردودلهای مخاطبانم  مث قرص آرام بخش واسه حال من ونوشته های من تجربه ای تلخ یاکه شیرین برای شماکه شایدبرایتان اتفاق افتاده باشدویاخواهدافتاد!

امابرای من یک نکته خیلی مهم باارزش وجودداشت که حرفهاواتفاقات وتجربیات عزیزانی راکه برایم زحمت میکشندمیفرستندرومیخونم وگاهی درحدسوادخودم جواب میدهم وسعی میکنم هم پای کلام زیبایشان حرفی نکته ای وجمله ای بنویسم ...درجواب عزیزی که نوشته بود:حرفهام اگه ناراحتتون میکنه اگه بدتر آزار تون میده اینو بهم بگید یا حتی اگه نظر نوشتن من...میخوام بدونیدحتی اگه عیب وایرادم روهم بگیدناراحت نمیشم پس خیالتون راحت.اماخطاب به دوسته عزیزومهربانم با تکه‌ای که از تو در دلم دارم، زندگی‌ام ادامه می‌یابد... طعمت تکثیر می‌شود در من؛ در من زندگی می‌کنی...

ومن راه راباکلام تووخاطرتوپیش میبرم

خوشحالم باوجودت وبلاگم خاک گرفته نیست وزندگی توش جریان داره ...

درسته زندگیمون سخته اوضاع مملکتمون خرابه وگرونی ودزدی دروغ وخیانت بیدادمیکنه درسته بین آدمافرق میذارن آزادی

روازمون دریغ کردن بنام دین سرعاشق وقت نمازهم مبرن یااینکه کوفیان هم مث معشوق من روزی هم پیمان علی گشتند

امادوستش داشتم وپای تمام قول وقرارهام بودم وماندم حرف نبودثابت کرده بودم... فراترازهرچه داره شکل میگیره درقلب زندانی مااینجاروحم آزادترین روزهای خودش راسپری میکندچون احساس رضایت میکنه وجودم اینجاآخه چیزی اینجاواسه منووشومایکطرفه نیست دلواپسی هاودوستاشتنهاواحساس هامشترک

آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …
    آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه …

اینجاهمه چی دوطرفه است...


 انگشتانش خالی نخواهد ماند ازدستان تو که دستانم را واحد کرده بود.هیچوقت نمیبخشمت
به خاطر زمانهایی که باید می بودی ونبودی به خاطر روزهایی که بی دلیل آزارم دادی به خاطر شبهایی که برایت اشک ریختم و ندیدی به خاطر حسی که به بازیش گرفتی به خاطر تمام بی توجهی هایت به خاطر بغض هایی که باید درکشان میکردی و نکردی به خاطر تمام فریادهایی که نشنیده گرفتی به خاطر غرور شکسته ام به خاطر اشتباهاتی که از آنها گله کردم نفهمیدی نفرینت نمیکنم اما از خدا می خواهم که هیچوققت کسی به اندازه ی من دوستت نداشته باشد
چه پاداش گران بهایی در ازای همه ی عمر عشقم پیشکش ام کردی، دست دلت دردنکند.
*نفرین به عشق دروغ و آلوده به خیانت...*
یادم میاداون روزها:مرورهمون خاطرات همیشگی یاده روزی که باتمام شکستگی ام باماشینم توخیابون وحشیانه گازمیدادم

هق هق کنان به زمین زمان فحش میدادم دیگرهیچ چراقی برایم سبزنبودومن همه چراغ قرمزهاراردکردم

میدونستم این چندمین باربودکه ترورم کردی ومن مرده ای بیش نبودم که رویاهام یک آن ویران شدند...

من از همه گذشتم به خاطر تو ،

 چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تودیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو
گفتم حالا که عهدی بستم وعهدی با من بستی ، وفادار بمانم وعشقم را به تو ثابت کنم
گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری تا نفس دارم با تو بمانم
روزها گذشت… روز و شبم با عشق و محبت های پوچت گذشت
من میگفتم از رویاهایم ، تو میخندیدی به آرزوهایم!درد دلهای بی جواب ، چند شب است نیامده به چشمهای خواب ، عشق اینگونه جواب مرا داد ، تو به من پشت کردی و همان دلخوشی های پوچت، زندگی ام را بر باد داد!
روزی آمد که دیدم دستت درون دستهای کسی دیگر است ، قلبت مال من نیست و در کمین بیچاره ای دیگر است ، قلبت شلوغ شده و زندگی ات تباه ، نمیدانم چرا تو آمدی و مرا شکستی ،؟ من که نکرده بودم گناه!
یک روز میرسد قلبت را میشکنند ، تنها میمانی ،پشیمان میشوی ، در به در کوچه و خیابان میشوی
و در حسرت روزهای با من بودن میمیری…....
فقط بدون تا همیشه بدون تا روز ی که زندگی برایمن و تو به پایان می رسد...من تو رو با تمام وجودم می پرستیدم
چقدر مغرورانه غرورم رو شکستی و خندیدی  یادت نره که چگونه با
خندهای مغرورانه ات شلاقی به احساساتم زدی...یاد او اشکی که برایت ریختم و تو درمقابل می خندیدی...
کاش همیشه این جور به زندگی لبخند بزنی ولی نه برای شکست دلی یا غروری...
یادت هست می گفتی تو نفس من هستی...من بدون تو نمی تونم یک روز هم نفس بکشم....
بدون تو می میرم...بس چی شد که از گریه و التماس نفسم برید ولی
تو بی تفاوت رفتی....چی شد که قلبم  رو آتیش زدی و انگار نه انگار...
که داری قلبی رو از تبش باز می داری...البته من زود باور بودم ...
نمی دانستم....نمی دانستم که....من همیشه دوست داشتم تو رو با دست های خالیم به اوج برسونم
ولی تو اونقدر غرور و ....غرق در سنگدلی و بی خیالی شده بودی
که رحم و وجدان از گرفته شده بود...که من همش . هر لحظه شکست می خوردم برای تو ولی تو بی خیال من...کاش هیچ وقت بر نمی گشتی و نابودم کنی ولی خالا باور می کنم که دوست دارم جمله ای هست که آدم های سنگ دل به وقت تنهایی به لب میارن...حالا باور کردم که تو عشق دیگری هستی...
باور کردم که همه عمر و زندگی خود رو باختم به عشق بوچت باور کردم که به هیچ کس نباید اعتماد کرد....
باور کردم که هیچ کسوفا ندارد....آدم ها چه زود گذشته رو به هیچ میدن....
قلبت رو می شکنن و راحت میرن تا قلب کسی دیگر بشن...این چه و کی بود که قلبت رو از سنگ کرده بود
قلبی که اسمم رو روی آن حک کرده بودی...التماسم رو به هیچ گرفتی....
به خدایی خدا هر چه هم که باشه یک روز برات تموم میشه ...
مثل من که برای تو تموم شده بودم...ولی التماس کردنم رو یادت نره....چه حقیرانه یکبار دیگر شکستم دادی...
امیدوارم ارزش شکستن قلب عاشقت رو داشته باشه...باور کردم که تو عشق یکی دیگه هستی...
دیگر می دانم نباید منتظر کسی باشم...می دانم که انتظارم برای همیشه به بایان رسیده...
و حال در انتظار مرگ هستم شاید این یار باوفاتر از تو باشد...چی و کی باعث شد همه انتظارم رو به هیچ بگیری و با غرور و
خند هایی که هر لحظه داغونم می کنه به بازی بگیری...چه شب هایی که با خیالت با گریه خوابیدم...
و با افسوس بیدار شدم....ولی امیدی داشتم که یه روز برگردی و من و از دوران سخت
و نا امید کننده زندگیم نجات بدی و در اغوش گرمت همه سختی ها روبه دوش فراموشی سپارم...
ولی برگشتی و خوشی زندگی من تو تمام عمر توی دو روز بودروزی که بعد از کلی انتظار تلخ دیدمت
خدایا فکر می کردم خوابم باور نمی کردم....شب از خواب بیدار شدم گفتم شاید خواب میدیم ولی نمی دانم راز این برگشت چی بود...؟می خواستی باز شکستم دهی و بری...بهت گفتم برای چی برگشتی...؟گفتی برای با تو بودن زندگی دوباره....
ولی کدوم دوباره ....نابودی دوباره بود....اره من مال شادی و خوشی نیستم...من زاده غم و جدایی و شکستم....
منی که از همه چیزم گذشتم بخاطر عشق بوچ تو یک عمر به عشقت موندم
با تمام دربه دری هایی که کشیدم شب و روزم رو به سیاهی بردی گناه دوست داشتنم این بود...
بخاطر توترک خانه و کاشانه و همه کردم چرا سراغم روگرفتی و دوباره دربه در و آوارم کردی...
منی که برای ادامه زندگی خود نا امید بودم رفتنت روداشتم باورونبودنت روتحمل میکردم  امابادرخواست دیدنم وآمدنت همانذره امیدی که داشتم ازم گرفتی من چیز زیادی ازت نمی خواستم فقط خودت و وجودت رو می خواستم
تا با تو این زندگی سرد و بدون روح رو با بودن تو جان دوباره بدم ولی تو چقدر دلت از سنگ شده بود
که سوختنم و هر آن خودکوشیم برایت بی معنی شده بودمگه نیومدی که در کنار بمونی بس چرا دلت از سنگ شده بود...
و نسبت به من سرد بودی  فقط خواستی دوباره آواره ام کنی تو این رو دوست داشتن می گویی...
برگشتی نه بخاطرمن بلکه بخاطرخودت ودرخواست حل یک مشکلی دیگرازخودت... من بخاطر تو برگشتم بس چی شد..به تو چه کرده بودم گناه دوست داشتنم چی بود...اومدم دیدمت ومشکلاتت رودوباره حل کردم امابرمشکلات خودم افزوده شد...
با زخم هایی که بهم زدی میسازم و می سوزم بابی توجهی هات باسردی هات باخیانت ونامردی هات
 تا زمانی که از این دنیایی پر از خیانت راحت بشم و برای همیشه درونگور سرد جایم دهند...
این شکست حتما من رو برای همیشه از با در خواهد آوردولی تو بی خبر از من....
گرچه جسم واستخوانهایم سراپاهستن اماقلب وروحم رو...
شاید روز بیایی که دیگه خیلی دیر شده خیلی...حالا من مانده ام و عکس های تو و گریه های شب و روزم..
ولی تو بی خبر از دل شکسته ی من ولی قسم بهخدای یکتا به خدایی که تنها کسی هست که در تنهایی هام کنارم هست
این رو بدون به خاطر تو خودم رو نابود کردم که تو رو داشته باشم دیگر کسی نخوایی یافت که مثل من دوستت داشته باشد
و دلسوز تو کسی دیگر نمی یابی که از همه خواسته ایش بزندتا تو راحت باشی....
خدایا چقدر روزها برایم سیاه و تلخ هست... خدایا به خدایت از این دنیای بر از خیانت راحتم کن..
خدایا چه روزهای بدی برایم ساختبرایم تحمل کردن این روز ها سخت است
خدایا به بزرگی ات قسمت میدم از این دنیایی بر از خیانت راحتم کن...
الان که دارم اینها رو برایت می نویسم دیگر نای نوشتن ندارم...
فقط بدون دوستت داشتم.اماهمیشه جواب عشق ودوستاشتنم کنف شدن بود
دوستت داشتم بیشتر از هر چه هست ونیست...اماالان ازهمه حماقتهاودوستاشتنهام بیزارم
امیدوارم در کنار هر که هستی .... ....
اماآرزوی برایت قلبانمیکنم نه خوشبختی نه بدبختی ات 
بنویسید بعد مرگم روی سنگ آنکه اینجا در زیر این سنگ هم آغوش با خاک شده
عاشقی دل خسته بودعاشقی که عشقش را هیچ گاه فراموش نکردعاشقی که عاشق او بود...
بنویسید بعد از مرگم روی سنگ
آن که خاک را نقاب چهره اش کرده
عاشق کسی بود که او را از بحر غم نجات داده
و فرشته ی نجاتش تنها او را یک دوست می دید نه یک معشوق...

 
از تبار خروش و طغیان بود
رشته آتشفشان بر موهاش
چشم‌هایش عصاره ی خورشید
زیر رنگین کمان اَبروهاش

با صدایش ترانه‌هایم را
یک به یک رو به راه می‌کردم
مرده ی دست پاچه‌ای بودم
تا به چشمش نگاه می‌کردم ...

بدنش را چگونه باید گفت ؟
ساده نیست آنچه در سَرم دارم
من که در وصفِ یک سر انگشتش
یک لغت نامه واژه کم دارم ..
حیف از تو که آسمانِ تو هم
سوت و کور از خسوف ماهی که
حیف از من غلط کنم که دگر...

باز تکرار اشتباهی که..................
من کجای جهانِ من بودم

که سر و کله تو پیدا شد


عرشه را آنقدر دعا کردم

تا خدا ناخدای دریا شد

-▀██▀──I K E
-─██───I K E
-─██───I K E
-▄██▄▄█─♥I K E
╬═══════════════════════════╬ ╬═════██████═════██████═════╬ ╬═══█████████═══█████████═══╬ ╬═████████████═████████████═╬ ╬███████████████████████████╬ ╬███████████████████████████╬ ╬═█████████████████████████═╬ ╬══███████████████████████══╬ ╬════███████████████████════╬ ╬═══════█████████████═══════╬ ╬═════════█████████═════════╬ ╬══════════██████═══════════╬ ╬════════════██═════════════╬ ╬════╔══╗═══════════════════╬ ╬════╚╗╔╝╔╗╔═╦╦╦═╗╔╗╔╗══════╬ ╬════╔╝╚╗║╚╣║║║║╩╣║╚╝║══════╬ ╬════╚══╝╚═╩═╩═╩═╝╚══╝══════╬ ╬═══════════════════════════╬ ████░████▄░██░████░██▄░██░████▄░░
██▄░░██░██░██░██▄░░███▄██░██░▀██░
██▀░░████▀░██░██▀░░██▀███░██░▄██░
██░░░██░██░██░████░██░░██░████▀░░ ●—●—●—●
┊┊┊
┊┊┊
┊┊☆
┊★

─╔═╗
─║█║
─║█║
─║█║
─║█║
─║█╚═╗
─║███║ Ļιкє havooooosh tocholo
─╚═══╝
┊┊┊
┊┊┊
┊┊★
┊☆

─╔═╗
─║█║
─║█║
─║█║ Ļιкє havooooosh tocholo
─║█║
─║█║
─║█║
─╚═╝
┊┊┊
┊┊┊
┊┊☆
┊★

─╔═╗╔═╗
─║█║║█║
─║█╚╝╔╝
─║██╔╝
─║██╚╗ Ļιкє havooooosh tocholo
─║█╔╗╚╗
─║█║║█║
─╚═╝╚═╝
┊┊┊
┊┊┊
┊┊★
┊☆

─╔═══╗
─║███║
─║█╔═╝
─║█╚═╗
─║███║ 
─║█╔═╝
─║█╚═╗
─║███║
─╚═══╝ havooooosh tocholo ──────────██
─────────█▓▓█
─────────█▓▓█
─────────█▓▓█
──────██▓█▓▓█
────██▓▓██▓▓█
──██▓▓█▓█████
─█▓▓█▓▓█▓▓▓▓▓█
█▓█▓▓█▓▓███▓▓▓█
─█▓█▓▓█▓▓█▓█▓▓█
─█▓█▓▓███▓▓▓▓█
──█▓██▓▓▓▓▓▓█
───█▓▓▓▓▓▓▓█
────█▓▓▓▓▓▓█
──███████████
▒█████████████▒ دنیای نامردi
▒█═════███████▒
▒██═══████████▒
▒██═══████████▒
▒██═══████████▒ دنیای نامرد
▒██═══████████▒
▒██═══███═══██▒
▒█═════════███▒
▒█████████████▒ دنیای نامرد
▒████═════████▒
▒█████═══█████▒
▒█████═══█████▒
▒█████═══█████▒
▒█████═══█████▒ bahar61
▒█████═══█████▒
▒████═════████▒
▒█████████████▒
▒█═════██═══██▒
▒██═══██═══███▒ havooooosh
▒██═══█═══████▒
▒██══════█████▒
▒██═══█═══████▒
▒██═══██═══███▒
▒█═════██═══██▒ havooooosh
▒█████████████▒
▒█═════════███▒
▒██═══███═══██▒
▒██═══████████▒
▒██══════█████▒ havooooosh
▒██═══████████▒
▒██═══███═══██▒
▒█═════════███▒
▒█████████████دنیای نامرد
▌██████████████████▌█
▌█╫╫╫╫█████╫╫╫█╫╫╫█▌█
▌██╫█╫█████╫███╫███▌█
▌██╫╫╫█╫╫╫█╫╫╫█╫╫╫█▌█
▌██╫█╫█╫█╫███╫███╫█▌█دنیای نامرد
▌█╫╫╫╫█╫╫╫█╫╫╫█╫╫╫█▌█
█████████████████████

از این به بعد سرد میشوم

با آنهایی که وقتی با آنها گرم بودم

سوزاندند مرا …


کودکی هایم را ببخش؛
من بزرگ نمی شوم؛
نه اینکه نخواهم بزرگ شوم
که در من بزرگی؛ مفهومی است دست نیافتنی؛
دوست من کودکی هایم را بر من ببخش …

هی فلانی می دانی؟

می گویند رسم زندگی چنین است...

می آیند...می مانند...عادت میدهند و میروند

و تو در خود می مانی و

و تنهای تنها می شوی

راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟

....مثل همه ی فلانی ها...



بـــــه گوشــت میرســــــه روزی ....که بــعــد از تــــو چــــی شد حالــم.......

چـــه جـــوری گـــریـــه میـــکـــردم...کـــه از تو دســـت ور دارم....

نــشـــد گـــریــه کنـــم پــیــشــت....نخـــواســـتم بـــد شــه رفــتارم...

نــمی خواســـتم بفــهمی تـــو.....که مـــن طاقـــت نمـــیارم.....

دلــم واســه خــودم میــسـوخت...بــرای قـــلـــب درگـــیرم.....

یـــه روز تــو خــنده هات گفتی ..تو مــی مونی و مــن مــــیرم......

سرم رو گرم میکردم....که از یادم بـــره ایــن غـــم......

ولــی بازم شــبا تا صبح...تورو تو خـــواب میدیدم....

نمیدونســتی اینارو......چرا بایـــد میــفهمیدی...

من و دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرســیـــدی..........



چه قدر ساده وشاد بر تنه درخت
نوشتیم ""دوستت دارم""
درخت پیر وکهنسال گشت
زخم بر تن را سال ها فریاد زد
در حالی که "دیکری ؛ دیگری را دوست نداشت




عاشق را که برعکس کــنـﮯ

مـﮯ شود قشاع

دهخدا را مـﮯ شـنـاسـﮯ

لغت نـامـه اش را کـه باز کردم

نوشتـه بود :

قشاع : درد ـﮯ کـﮧ آدم را از درمان مایوس مـﮯ کـنـد...


من گمان می کردم
رفتنت ممکن نیست ..
رفتنت ممکن شد
حال
باورش ممکن نیست .

هیچکس، بر نیمکت پارک به تنهایی نمی‌نشیند،

یا یار در بر است، یا یاد یار در سر...!

درد مرا انتخاب کرد

من

تو را

و تو

رفتن را

آسوده برو!

دلواپس من نباش

من

و

درد

و

یادت

تا ابد با هم هستیم...



سر درد…دردسر..

سر درگم..

سر گیجه..

سر به هوا..

چقدر “سر” به سرم می گذارند..

دقیقه های سرد بی تو.


بغضــــــــــی داشتم که ترکیــــــــــد..

اما هرچقدر گونه هایم را لمـــــــــــس میکنم

خبـــــــــــــــــری از ترشدن نیــــــــــــــست...

می خواهـــــم چشم هایم را طلاق بدهم....

اجـــــــــــاقشان

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورشده.........



آزارم میدهی ... به عمد ...

اما من آنقدر خسته ام ...

آنقدر شکسته ام...

که هیچ نمیگویم ٰ؛حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است!


تو را نمی بخشم..

تو را نمی بخشم نه بخاطر اشکهایی که برایت می ریزم. نمی بخشم نه بخاطر روزها و

 شبهایی که ازبی توبودن لرزیدم و فرو افتادم. نمی بخشم ات نه بخاطر دلی که روزهاست

 از دل تنگی جان می دهد. نمی بخشم ات نه بخاطر اینکه رهایم کردی و رفتی.

 

نمی بخشم ات بخاطر همه ی آنچه را که با بی صاحب کردن دلم باعث شدی مثل سرب

داغ فرو دهم.

 

نمی بخشم ات بخاطر اینکه کمی مانده به پایان آن سفر طولانی چنان رهایم کردی که

هیچ هم سفری این چنین همراهش را در سیاهی و ظلمت ناکجا آباد رها نمی کرد.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه ساده از من گذشتی از کسی که از تو هرگز ساده نگذشت.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه ترس را اولین بار بعد از رفتنت به من فهماندی چه هولناک

بود و هست!

نمی بخشم ات، تو شمه ای از بهشت بر من نمایاندی و کلید و بهشت را با خود بردی و

مرا در برزخی رها کردی که در بلا تکلیفی اش حیرانم.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه در ظلمت آن شب لعنتی خنده و امید و آرزوهایم را به جهنم

فرستادی.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه رفتنت سرمایی را درونم دمید که شعله ی فروزان هیچ

آتشی قطره ای از یخ اش را ذوب نمی کند.

نمی بخشم ات، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را ساده و کوچک پنداشتی .صدای

قلبم که ضجه می زد شنیدی، گریه سر دادی که صدای قلبم را که التماست می کرد

نشنوی.

نمی بخشم ات بخاطر اینکه به شعورم در شناختن ات توهین کردی.

نمی بخشم ات چون مرا معتاد بودن ات کرده بودی.

 

امروز و حالا دلم از تمام حرفهای زیبا نمای، بد سیرت بهم می خورد. از این بدسگالی که

برای عشقم رقم زدی بی زارم. از خودم از تو بیزارم. از صدای خودم، از صدای تو در

گوشم بیزارم. از نگاهم یخ زده ام که به دنبال چشمان بی روحت دودو می زند. از

دستانم که روزی فکر می کردم که دیگر هرگز فاصله انگشتانش خالی نخواهد ماند از

دستان تو که دستانم را واحد کرده بود.


گرزندگیم شد، سراپا حدیثت

ترحم نمیخوام ، تو چشمای خیست

تو و عشق خوبت، اگر قسمتم نیست

به زانو نیفتم ، که این خصلتم نیست

نمیخوام تو چشمام ، بخونی احساسم

نمیخوام ببینی ، که در التماسم

اگر عاشق هستم هنوزم که هنوزه

نمیخوام دل تو ، واسه من بسوزه

خداحافظ ای عشق ، خداحافظ ای گل

واسه دل شکستن ، نداری تحمل

خداحافظ ای عشق ، برو به سلامت

مثل من به غصه ، نداری تو عادت

من از تو نمیخوام ، دلیل و بهونه

گناهی نداری ، همینه زمونه

تو نیستی بهقلبم ، جوابی بدهکار

منم که اسیرم ، تو نیستی گرفتار

برو موندنت رو ، به اصرار نمیخوام

نه هرگز من عشق رو، به اجبار نمیخوام

هنوزم عزیزم ، دل نازنینت

دیگه نیستی عاشق ، حقیقت همینه