X
تبلیغات
رایتل

شعورخریدنی نبودوگرنه برات میخریدم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 01:12 ب.ظ

روزگارعجیب هست

یارهاراجب به اخلاق بعضی ازآدمهای همیشه حق به جانب فکرکردم به اونایی که هیچ وهیچکسی روجزخودشون نمی بینندوقبول ندارندمثلااین نمونه اخلاق تورونشون میده که میدونم باخودت چی میگی بعدخوندن این وبلاگ...

اخلاقم گنده است ؟اخلاق خودم است !بیش از حد مغرورم؟به خودم مربوط است....
تمام زندگیم خودخواهانه است؟زندگی خودم است !از بعضی ها متنفر شدم؟دلِ خودم است !
از نصیحت کننده ها خوشم نمی اید؟سلیقه ی خودم است !صدای خنده هایم از حالت عادی بلندتر است ؟
خوشحالی خودم است !یک عده را فراموش کردم؟حافظه خودم است !!دلم می خواهد همین طور باشم!
اصلا برایم مهم نیست چه فکری در مورد من می کنی...مهم این که من چی فکر می کنم...
مجبور به تحمل من نیستی!کسی جرأت ندارد از صفحه بازی مرا بیرون بی اندازد..............
شوخی نیست...من...شاه شطرنجم..................

آره ایناروتومیگی باخودت درسته حق باتوست کسی مجبورت نکرده کاری برخلاف میل وخواستت بکنی اماحق نداری

بااحساس کسی وعشق انسانی بازی کنی وزندگی ها روبه لجن بکشی وبری !!!کی بهت گفته میتونی راحت دل بشکنی مگه من مث توام ازسنگ!؟نه اشتباه میکنی یکم احترام به ارزشهاوخواسته هاازتوچیزی کم نمیکرد

متاسفانه شعورخریدنی نبودوگرنه برات میخریدم



 


تقدیم به همه عاشقان

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید: چرا مرا دوست داری ...? چرا عاشقم هستی ...? پسر گفت: نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم ... دختر گفت: وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی.!.!. ? پسر گفت: واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم ... دختر گفت: اثبات.!.!. ? نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم ... شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد ... اما تو نمی توانی این کار را بکنی ... پسر گفت: خوب ... من تو رو دوست دارم ... چون ... زیبا هستی چون ... ... صدای تو گیراست ... چون ... جذاب و دوست داشتنی هستی ... چون ... باملاحظه و بافکر هستی ... چون ... به من توجه و محبت می کنی ... تو را به خاطر لبخندت ... دوست دارم ... به خاطر تمامی حرکاتت ... دوست دارم ... دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد ... چند روز بعد ... دختر تصادف کرد و به کما رفت ... پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت ... نامه بدین شرح بود: ... عزیز دلم ... تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ... اکنون دیگر حرف نمی زنی ... پس نمی توانم دوستت داشته باشم ... دوستت دارم ... چون به من توجه و محبت می کنی ... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی ... نمی توانم دوستت داشته باشم ... تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ... آیا اکنون می توانی بخندی ...? می توانی هیچ حرکتی بکنی ...? پس دوستت ندارم ... اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد ... در زمان هایی مثل الان ... هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم ... آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد ...? نه هرگز ... و من هنوز دوستت دارم ...


بگو...
تو بگو...
تو برای من بگو...
عاشق من ام یا تو؟؟؟
به خاطر می آورم روزهایی که در زیر
نم نم بهاری از آن کوچه باغی که عطر شکوفه های بهاری تمامی فضایش را پر کرده بود،
می گذشتیم.
یا آن هوای گرم تابستان و چیدن میوه های باغی که از کنار آن می گذشتیم و یا قدم زدن در زیر باران پاییزی و صدای خش خش برگ های زرد و نارنجی درختان در زیر پای من و تو.
به خاطر می آورم برف بازی را.
بلی یادم هست که من و تو با هم آدم برفی را ساختیم و در کنار آن عهد بستیم که هر سال با هم آن را از نو بسازیم.
هنوز یادم هست که تو به من چه گفتی...!!!
بلی ...تو، خود تو بودی که به من گفتی حاضر به ترک من نیستی و اگر روزی مجبور به ترک من شوی آن روز، روز...
یادم هست هنگامی که به من گفتی حتی حاضر نیستی برای لحظه ای هم مرا با کس دیگری عوض کنی.
هنوز یادم هست که تو دیوانه ی من بودی و من دیوانه ی تو...
ولی حال...
حالی تو کجایی که آن خاطرات فصل ها، هر کدام را جداگانه دوباره مرور کنیم؟؟؟
تو کجایی تا میوه ی باغ را برایت بچینم؟؟؟
تو کجایی که بگویی هیچ کسی را به اندازه من دوست نداری؟؟؟
تویی که دیوانه ی من بودی،
رفتی و مرا چشم به راه جاده ی بی انتهای جدایی نشاندی.
آخر من تا به کی اشک بریزم و آرزوی یک بار دیگر تو را دیدن را بکنم؟؟؟
حال تو کجایی تا اشک های من را ببینی؟؟؟
تو کجایی که به من بگویی عاشق من ام یا تو...!!!؟؟؟...................



اگر"دلت"گرفت سکوت کن..!
چون به این"دنیا"هیچ
کســی معنای"دلتنگی" را نمیفهمد . . .



با تو آغاز نکردم....
که روزی به پایان برسانم.
عاشقت نشدم ....
که روزی از عشق خسته شوم.
با تو عهد نبستم ...
که روزی عهدم را بشکنم.
همسفرت نشدم ...
که روزی رفیق نیمه راهت شوم.
همنفست نشدم...
که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.
و با یاد تو زندگی نمی کنم...
که روزی فراموشت کنم.
با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.
عاشقت شدم ...
که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.
با تو عهد بستم ...
که با تو تا آخرین نفس بمانم.
همسفرت شدم...
که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.
همسنفست شدم ...
که با عطر نفسهایت زنده بمانم.
و با یادت زندگی می کنم ...
که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.
همچنان لحظات زیبای با تو بودن می گذرد........
از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام،،،
ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.
اگر در کنار من نباشی
با یادت زندگی می کنم
آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیبای زنده ام.
با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم.........

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
کد آهنگابزار وب مستر